پنجشنبه، آبان ۶

آزادی سه زندانی بهایی یاسوج پس از اتمام دوران محکومیت!



دو سال از آن روز پاییزی می گذرد؛ زمانی که یک زوج با صفا و سالخورده روستایی در اطراف یاسوج و یک مادر جوان ساکن یاسوج دستگیری شدند. زلیخا موسوی و همسرش علی عسگر روانبخش دو شهروند بهایی در آبان ماه 87 به علت اینکه منزل خود را در اختیار کودکان محروم روستایی فقیر در اطراف یاسوج قرار داده بودند، به دو سال حبس تعزیری محکوم شدند. اتهام ایشان " اقدام علیه امنیت ملی از طریق تشکیل کلاس های ضد اسلامی" بود.
هم زمان با این دو نفر، روحیه یزدانی، مادر سه فرزند که مربی کلاس های این کودکان بود دستگیر شد. وی برای آموزش کودکان محروم این محله فقیر نشین که مورد توجه مسئولین دولت نیز قرار نگرفته بودند، کلاسهایی در منزل زلیخا و علی عسگر روانبخش برگزار می کرد. وی درگروه های 15 نفره به این نونهالان، تعلیم و تربیت اخلاقی (مفاهیمی مانند محبت، احترام به والدین، خضوع و خشوع، بخشش و ...)، علوم، کاردستی، سرود، نقاشی، نمایشنامه و داستان می آموخت؛ اما اتهامی که سبب گشت دو سال از عمرش را به دور از فرزندانش در پشت میله های زندان یاسوج سپری کند، "اقدام علیه امنیت ملی" بود.حال این سه شهروند بهایی پس از اتمام دوران محکومیت خویش از زندان آزاد شدند.
دستگیری این افراد یادآور بازداشت 3 جوان بهایی شیراز است که به علت خدمات بشردوستانه شان در مناطق محروم، تا به حال سه سال از زندگی خود را در پلاک 100 زندان موقت شیراز گذرانده اند. رها ثابت، ساسان تقوا و هاله روحی که با اتهامی مشابه ولی به دلیل خدمات خود به 4 سال حبس در شیراز محکوم شدند. مسئولین قضایی شیراز حتی ایشان را به زندان عمومی این شهر منتقل نکردند و ساسان تقوا این سه سال را در تنهایی و رها و هاله در سلولی کوچک و دو نفره سپری کردند. شرایط دشوار بازداشتگاه موقت که نگهداری در آن غیر قانونی می باشد، وضعیت جسمی آنان و به طور خاص ساسان تقوا را بدتر کرده است. هنوز یک سال دیگر از اتمام این حکم ناعادلانه مانده است و جرم این مجازات، آبادانی ایران است. بی گمان آنان که کمر بر ویرانی بسته اند، تاب تماشای، جوانه های آبادانی را که در حال شکوفایی اند ندارند.
برای اطلاعات بیشتر به این لینک توجه کنید: http://khabarnavard.blogspot.com/2008/12/3.html

بازداشت وحید ایقانی از شهروندان بهایی تنکابن!


باز هم شهروند بهایی دیگری در تنکابن دستگیر شد. به فاصله دو روز بعد از دستگیری امید قادری در این شهرستان، وحید ایقانی در 24 مهر ماه 89 بازداشت شد.مامورین امنیتی تنکابن پس از هجوم به محل سکونت وی و بازرسی منزل، او را به بازداشتگاه موقت تنکابن برده و پس از بازجویی های مقدماتی، وی را به زندان ساری منتقل نمودند.
دستگیری و آزار بهاییان به خصوص در شهرهای کوچک به منظور ایجاد رعب و وحشت، منفعل نمودن پیروان این آیین و نیز خروج از ایران صورت می گیرد. پس از شکست پروژه دولت برای کوچ دادن اجباری بهاییان سمنان پس از آزارهای روز افزون در آن شهرستان، حال نوبت به استان مازندران رسیده است. غافل از آنکه این بلادیدگان، کام جانشان به این بیان شیرین است که *"...و از غرائب وقوعات این است که اعظم وسیلۀ صون و حمایت این حقیقت نورانیّت، هجوم اعداست و آلام و محن بی منتها، زجاج آن سراج اریاح است و سبب سلامت آن سفینه، شدّت امواج..."
برای آنان که قدرت بیداد را بر شرافت و ظلم را بر شجاعت غالب می بینند، دشوار است که باور کنند، هر کوبه ظلمی که بر در یک خانه بهایی می زنند، هر قفل بی عدالتی ای که بر دستان این شهروندان بی گناه می بندند و هر قهقهه تلخی که در بازجویی های غیر انسانی با این ایرانیان سر می دهند، سرها را به سوی این آیین برمی گرداند و گوش ها را برای شنیدن عقایدش آماده می کنند. صدایی که 160 سال است با دار و تیرباران و سوزاندن و دروغ بافی خاموش نشده است.
* از بیانات عبدالبها، معنای حدودی آن چنین است: و از عجایب اتفاقاتی که برای این آیین می افتد این است که (بر خلاف تصور مخالفانش)، بزرگترین وسیله حفظ و نگهداری این حقیقت، حمله کسانی ست که خود را دشمن آن می دانند و درد و رنج بی نهایت پیروانش، مایه روشنایی این چراغ (آیین) باد است(هجوم و آزار) و عامل حفظ و نگهداری این کشتی، تلاطم موج ها(بلایا و فشار).

دستگیری امید قادری، شهروند بهایی تنکابن!


هجوم، تفتیش، بازجویی و بازداشت موقت و بعد هم زندانی در زندان ساری.
مغازه امید قادری شهروندی بهایی در در ٢٢ مهر ماه 89 مورد یورش نیروهای امنیتی قرار گرفت. این مامورین اطلاعات به دستگیری وی اکتفا نکردند بلکه وی را به خانه اش برده و محل را مورد تفتیش قرار دادند. به گزارش سرویس خبری جامعه بهایی این شهروند اهل تنکابن پس از دستگیری، مورد بازجویی اولیه قرار گرفت و پس از بازداشت موقت در تنکابن به زندان ساری منتقل گردید.
دستگیری و یورش های روز افزون بهاییان در سرتا سر ایران هر روز بیشتر می شود. در این میان در سال گذشته بیشترین آزارها نصیب بهاییان استان مازندران شده است. تخریب گورستان های بهایی، دستگیری، بازجویی، پلمپ مغازه، هجوم به مراسم با اسلحه، تهدید و ارعاب، شعار نویسی، اخراج دانشجویان بهایی از دانشگاه های استان، برپایی سمینارهایی بر ضد بهاییان و آیینشان و نیز تخریب 50 منزل از روستای ایول درمازندران از مواردی ست که بهاییان شمال ایران را به زیر سایه تیره خود در آورده است. به غیر از هجوم و آزار های مامورین دولت، بسیاری از تخریب و فشارهایی با "فاعل به ظاهرنامشخص" در این استان در جریان است و دولت و مسئولین استان حاضر به پاسخگویی و نیز ردیابی عامل این خراب کاری ها نیستند.

دوشنبه، آبان ۳

اتمام سومین سال از دستگیری ३ جوان بهایی شیراز- چقدر دلمان تنگ شده است!

این متن توسط یکی از خوانندگان عزیز خبرنورد فرستاده شده است.:



چقدر دلمان تنگ شده است

چقدر دلمان برای شور و هیجان روزهایی که برای خدمت به کودکان و نوجوانان محله های محروم شهر می رفتیم تنگ شده است .
چقدر دلمان برای صفا و محبتی که بین ما و بچه ها در هنگام اداره کلاسها فضا را مملو از گرمی و صمیمیت کرده بود تنگ شده است .
چقدر دلمان برا ی شادی و نشاطی که هنگام ورزش و بازیهای گروهی که دوستیمان را محکمتر می کرد تنگ شده است.
چقدر دلمان برا ی خلوص و عبودیتی که هنگان دعای دسته جمعی با کودکان و نوجوانان در اجابت خواسته های خالصانه شان موج می زد تنگ شده است .
چقدر دلمان برای اضطرابها و دلهره های درست اداره کردن کلاسها تنگ شده است .
چقدر دلمان برای برنامه ریزی ها و مطالعات و مشورت های گروهی جهت پر بار کردن محتوای آموزشی کلاسها تنگ شده است .
روحمان پر از عشق و محبت و ذهنمان پر از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی از تمام روزهایی است که برای خدمت به خواهران و برادران کودک و نوجوان خود در محله های شهر می رفتیم. کسانی که هنوز هم مشتاقانه و صبورانه منتظر برگشت آن روزها هستند.
یادمان نرفته است که روز اول ورودمان به محله هر کس تقاضایی داشت . با اینکه توضیح داده شده بود که توانایی ما فقط در اداره کلاسهایی در جهت رفع اشکالهای درسی است . با این حال یکی کلاس آموزش نقاشی می خواست و دیگری کلاس زیمناستیک و آن یکی کلاس فوتبال – دیگری کلاس کامپیوتر و خلاصه رفع همه آنچه کمبودها و نیازهای آموزشی محله بود را از ما طلب می کردند. حق هم داشتند چون امکانات رفاهی و اموزشی و فرهنگی در این محله ها بسیار محدود و یا نزدیک به صفر است.
یادمان هست که برای تشکیل کلاسها جایی جز سایه کنار دیوار خانه ها در کوچه ها نبود . پارک محله ای که هیچ حتی یک مکان عمومی هم وجود نداشت.متولی مسجد محله هم قبول نکرد که کلاسها در انجا تشکیل شود به بهانه شیطنت های بچه ها عذر خواهی کرد. پس تصمیم گرفتیم که از سایه های کنار دیوارها استفاده کنیم.
زیلوهای نازک را کنار دیوار پهن می کردیم و با بچه ها روی ان می نشستیم و با بچه در خصوص موضوعات اخلاقی و مهارتهای ارتباط اجتماعی در قالب داستانها و بحث گروهی گفتگو می کردیم.استفاده از هنر نقاشی و کار دستی محتوا و کیفیت آموزش را برای بچه ها جذاب تر می کرد. و دست اخر بازیهای گروهی که صمیمیت و اتحاد را در بین بچه ها تقویت می کرد رونق بیشتری به کلاسها می داد.
ارتباط با اولیا و بچه ها سبب اعتماد سازی بیشتر و تحکیم کلاسها می شد.تغییرات مثبتی که در نحوه رفتار و گفتار و تفکرات کودکان و نوجوانان ایجاد شده بود چیزی نبود که از دید والدین انها و سایر اهالی محله پنهان مانده باشد . همین نکته و یاد آوری ان از جانب اهالی محله سبب تشویق و انگیزه بیشتر جهت ادامه فعالیت بود .
آموزش ها به بچه ها آموخته بود که به یکدیگر احترام بگذارند و در نظافت و بهداشت شخصی خود کوشا باشند و از بکار بردن کلمات توهین آمیز به یکدیگر خود داری کنند واعتماد بنفس و شجاعت در گفتن حقیقت داشته باشند و قدردان زحمات والدین خود باشند و تا آنجا که برایشان ممکن است سهمی در انجام کارهای خانه داشته باشند.ارزش و قدر معلمان و کسب علم و دانش را بدانند و در یادگیری دروس مدرسه کوشا باشند. دوستار همه انسانها باشند و در ایجاد صلح و ارامش شریک و سهیم باشند.تصمیمات اخلاقی درست بگیرند و در موقعیتهای خطر "نه "بگویند. و خلاصه موضوعات بسیار دیگری که حاصل مشاورات ومطالعات ما در جمع های گروهی برای تهیه مواد آموزشی بود.
یادمان نرفته است که همه این نتایج حاصل صبر و شکیبایی در برابر مشکلات و البته تاییدات الهی و تلاش و پشتکار مداوم برای کسب تجارب بیشتر در امر آموزش بود . اوقاتی که نوجوانان ناآرام نظم هر کلاس را با پرت کردن اشیا و ایجاد سرو صدا و یا بعضا دعواهای شخصی بهم می زدندهر چند سخت و ناگوار بود ولی ارام شدن همان نوجوانان و همکاری آنها بعد از چند هفته تلاش برای ایجاد یک ارتباط صمیمانه و گفتگوی دوستانه بسیار لذت بخش و امیدوار کننده بود.
از همه اتفاقات لذت بخش تر وقتی بود که موفق به گرفتن مجوز برای تشکیل کلاسها از شورای اسلامی شهر شیراز شدیم . این مجوز اعتماد برخی از والدین و اهالی را که هنوز هم با شک و تردید با ما برخورد می کردند بیش از پیش کرد. حق هم داشتند چون تا بحال سابقه نداشت که تعدادی جوان بدون دریافت هیچ هزینه ای روز جمعه خود را صرف خدمت به کودکان و نوجوانانی کنند که هیچ کس از انها و نیازهای فرهنگی و مهارتهای اخلاقیشان یاد نمی کرد .گرفتن همین مجوز سبب شد فعالیت بجای یک محله به چند محله گسترش پیدا کند و تعداد جوانان فعال هم چند برابر شد . حالا دیگر دوستان مسلمان هم به جمع بهاییان می پیوستند و برای نخستین بار جوانان ایران بدون در نظر گرفتن اعتقادات مذهبی یکدیگر دوشادوش هم برای خدمت به هموطنان خود و ابادانی سرزمین عزیزشان تلاش و هم فکری می کردند.
لحظات بسیار ارزشمند و طلایی که تاریخ به ان افتخار خواهد کرد و آیندگان درسها خواهند آموخت . عمر این فعالیت بیش از سه سال طول نکشید چرا که توسط نیروهای امنیتی کشور تمام جوانان بازداشت شده و تحت بازجویی قرار گرفتند.هر چند جوانان مسلمان بعد از چند ساعت آزاد شدند ولی جوانان باهایی روزها در زندان بسر بردند و متهم به اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام شدند و عده ای محکوم به 4 سال زندان حبس تعزیری و سایرین محکوم به یک سال حبس تعلیقی و شرکت در کلاسهای تبلیغات اسلامی به مدت سه سال شدند.
سوتفاهمی که آلوده به تعصبات مذهبی و غرض ورزی سیاسی بود سبب شد تا اهمیت و تاثیر فعالیت جوانان نادیده گرفته شود و مظلومانه محکوم شوند. بی عدالتی و بی انصافی در اثبات اتهام و رای صادره از دادگاه فرمایشی از چشم مردم منصف و بی طرف مردم ایران و دنیا دور نماند.و اقدامات زیادی جهت احقاق حق جوانان بهایی در زمینه خدمت به وطن خود صورت گرفت اما نتیجه اش جز ادامه حبس انفرادی و ادامه کلاسهای تبلیغات اسلامی نبود .
مطمئنا آیندگان با ملاحظه تاریخ از خواندن این قسمت حیرت خواهند کرد که حکومتی افرادی را که صرفا خدمت به سرزمین خود می کرده اند محبوس کرده است و یا محکوم به شرکت در کلاسهایی نموده است که به اعتقادات و باورهای مذهبی و ایمانی آنها توهین می شود . همان طور که امروز ما از خواندن وقایع تاریخی که توسط متعصبان و جهال زمان حضرت عیسی و محمد رقم خورده است حیرت می کنیم که چه بی عدالتی هایی در حق پیروان ایشان صورت می گرفته و آنها مظلومانه به برکت روح ایمانی خود بلایا را تحمل می فرمودند تا برهانی بر حقانیت رسالت انبیا الهی برای ایندگان باشند آیندگان هم از تاریخ امروز درسها خواهند آموخت.
حقیقت بیش از این نیست که از حقوق حقه هر انسانی این است که از استعدادات خود در جهت خدمت به همنوعان بهره برد و از هر تلاش و کوششی جهت ابادانی و پیشرفت وطنش دریغ نکند و این حقی است که خداوند در کتب مقدسه الهیه برای انسانها مقدر فرموده و هیچ حکومت و نظام و یا فردی نمی تواند دیگر ی را از ان محروم نماید .
اعتقاد راسخ به اینکه استقامت کسانی که هم اکنون در حبس بسر می برند و صبر و شکیبایی انهایی که توهین و اهانت به مقدسات و باورهای مذهبی خود را در کلاسهای تبلیغات اسلامی تحمل می کنند سبب تنبه و بیداری غافلان و جستجوی حقیقت و تطهیرقلوب خفتگان و اشتهار دیانت بهایی و بالاخره احقاق حق جهت خدمت به هموطنان برای این نسل و نسلهای آتی می گردد این مناجات را زمزمه می کنیم که:
"با همه این بلایا و محن و رزایای محکم متقن امید است که از خدمت باز نماند و رجل از استقامت نلغزد و عیون بجای پا به خدمت بایستد..."


http://www.youtube.com/watch?v=ZLPowE3CVVs

جمعه، مهر ۳۰

دستگیری جلایر وحدت و سیما اشراقی!



سیما اشراقی و جلایر وحدت هم رفتند؛ به چهار دیواریی که این 5 سال باید خانه شان باشد.به خشت و گلی که سقفش از بیداد و کف پوشش از ظلم بنا شده. جلایر وحدت و سیما اشراقی دو شهروند بهایی که پیش از این در دادگاه مشهد به 5 سال حبس محکوم شده بودند، در روز یکشنبه 2 آبان ماه روانه زندان این شهر شدند.
این دو شهروند بهایی در صبحگاه روز 7 بهمن 87 در منازل خویش دستگیر شدند. مامورین اطلاعات مشهد خانه های این افراد را مورد یورش و تفتیش کامل قرار دادند و نامبردگان را دستگیر نمودند. جلایر وحدت و سیما اشراقی، بیش از دو ماه در شرایط دشوار انفرادی و بدون ملاقات با خانواده هاشان به سر بردند تا به قرار وثیقه 150 میلیون تومانی به طور موقت آزاد شدند.
در 3 آبان 88 دادگاهی برای این دو نفر و 7 بهایی دیگر در مشهد برگزار شد و با برپایی دادگاه تجدید نظر در اردیبهشت ماه 89، مهر تایید احکام ناعادلانه بر آن زده شد.
البته پرونده داور نبيل زاده، ناهيد قديري، نسرين قديري، رزيتا واثقی، هومن بخت آور، جلاير وحدت، سیمارجبيان و كاويز نوزدهي، مربوط به سال 84 است .
دادگاه انقلاب مشهد این 9 نفر را به اتهامات بی اساس و نخ نمای" تبلیغ علیه نظام، " اقدام علیه امنیت ملی"، " تکثیر سی دی" و " توهین به مقدسات" به 2 و 5 سال حبس در زندان مشهد، محکوم کرده است. در این میان سیما اشراقی و جلایر وحدت مجبور به تحمل 5 سال حبس در زندان مشهد می باشند.
تا به حال، کاویز نوزدهی، هومن بخت آور، رزیتا واثقی و داور نبیل زاده، دوران محکومیت خود را آغاز کرده اند و اینک در صبح یک روز پاییزی، دو نفر دیگر باید به اجرای احکامی که رنگی از عدالت و انصاف در آن نیست، لبیک گویند.
این لبیک، یاد آور لبیکی ست که در اوایل انقلاب، پدران جلایر وحدت و هومن بخت آور با بوسیدن چوبه دارو گلوله سوزان دادگاههای ایران، گفتند و هنوز ظلم فرمان می راند و عدالت در بیدادگاههای ایران جان می دهد.

سه‌شنبه، مهر ۲۷

بیست ساعت تا خاش




جاده ای که یزد را به شهر خاش می رساند حدود 20 ساعت مسافت زمانی دارد. مسافران زیادی این جاده را طی می کنند اما چند ماهی است که یک زن جوان با دو فرزندش این مسیر طاقت فرسا را برای دیدار همسرش طی می کند.همسز او مرد جوانی است که نزدیک به دو سال و نیم پیش به خاطر ابراز عقیده ایمانیش و پاسخ به سوالات و رفع شبهات هم شهریان خود در خصوص دیانت بهایی محکوم به سه و نیم سال زندان و 4 سال تبعید شده است .
مهران بندی بعد از بازداشت و بازجویی در اداره اطلاعات استان یزد برای گذراندن محکومیت خود به بند عمومی زندان یزد منتقل شد. در اولین مرخصی (بعد از 6 ماه )که جهت معالجه و درمان بیماری قلبی اش به او داده شد با روحیه قوی و محکم خود سبب تسکین قلب خانواده و دوستان و آشنایان گردید. از احساسات با ارزش روحانی خود صحبت کرد و اینکه تا چه اندازه استقامت در راه معبود الهی را تجربه کرده است . از هم صحبتی و مراوداتش به هم بندیان خاطرات گفت و اینکه در برخی فعالیتهای فرهنگی و آموزشی زندان شرکت می کند.
نتیجه اقدامات درمانی او در مدت مرخصی این شد که پزشکان متخصص معالج و پزشکی قانونی حکم عدم تحمل حبس را (به جهت دو بار حمله قلبی که در زندان به او دست داده بود و بستری شدنش در زندان )برایش مقرر کردند. اما نادیده انگاشتن این رای توسط دادستان و اداره اطلاعات سبب شد که دوباره به زندان باز گردد. در مرخصی نوبت دوم بعد از گذشت چند ماه او مجددا جهت معالجات به پزشک متخصص مراجعه کرد ناراحتی قلبی او احتیاج به مراقبتهای پزشکی مداوم داشت اما باز هم با مخالفتهای دادستان روبرو شد. اینبار او از محدود شدن و آزار و اذیت هایی که در زندان برایش بوجود آورده بودند صحبت کرد اما قدرت و پاکی روح بزرگش نشان از صبر و شکیبایی بی حدو حصرش می داد. در برگشت از مرخصی دوم به او اعلام شد که دیگر به او مرخصی داده نخواهد شد و او از این حق محروم گردید.
بنا به قانون حقوق زندانی محوم بیمار باید معالجه شود و از مرخصی درمانی برخوردار باشد . او نه تنها از این حقوق محروم است بلکه از سایر حقوق یک زندانی مثل استفاده از فعالیتهای فرهنگی و آموزشی و اشتغال به کار نیز محروم است .در حقیقت او در زندان زندان است . چه کسی می تواند جز یک عاشق و مومن واقعی چنین محکم و استوار طوق بندگی معبود را برگردن نهد و سر تسلیم بر اراده اش فرود آورد. امثال مهران بندی ها در طول تاریخ دیانت بهایی و ادیان مقدسه کم نبوده اند به یاد آورید اذیت و آزاری را که حواریون حضرت مسیح تحمل فرمودند .بلایا و مشقاتی که مومنین اولیه در صدر اسلام چون ابوذر – بلال – سلمان فارسی و دیگران در راه اعتلای اسلام تحمل کردند.رشادتی که اصحاب قائم آل محمد (حضرت اعلی) در میدان عشق و ایمان به نمایش گذاشتند . استقامتی که پیروان حضرت بهاالله در میدان فدا به رخ عالمیان کشاندند و حال استقامت بهاییان ایران. همه و همه براهین و حجج محکمه متقنه از برای حقانیت دیانت بهایی و استعلا و استقرار امرالله در جای جای کره ارض است.
محدویتها برای مهران بندی تمام نشده است .بیش از 8 ماه است که او را بدون ارائه هیچ حکم قانونی و سند محکمه پسند و یا حتی بیان دلیلی به زندان خاش منتقل کرده اند. زندانی که حدود 20 ساعت با شهر یزد فاصله دارد. زندانی که محرومیت ها و دست یابی به پزشک را برایش دشوار تر کرده است . او فاصله زیاد و رنج سفر برای همسر و فرزندانش را خوب درک کرده بود که از آنها خواسته است تا به مکالمه تلفنی قناعت کنند و به ملاقات حضوری او نروند . خضوع و خشوع و فداکاری و استقامت او تا به حدی است که عرق شرم بر پیشانی هر انسان با غیرتی می نشاند.
کجایند مدعیان حقوق بشر اسلامی ؟کجایند مدعیان عدالت امیرالمومنین ؟ کجایند مدعیان اسلام ناب محمدی ؟ کجایند داعیان ارائه برنامه های اصلاحی برای جها ن؟ بیایند و ببینند که چطور جهل و تعصب مذهبی خط بطلان بر همیت انسانیشان کشیده تا چشم عالمیان گواهی دهد بر کذب ادعاهایشان .
ای پروردگار از تو میطلبیم کل را راه نمائی و هدایت فرمائی توئی قادر و توانا و عالم و بینا .

به مناسبت نزديك شدن سال چهارم زنداني شدن بي گناهان در بند رها ، هاله و ساسان

* این نوشته توسط یکی از خوانندگان عزیز خبرنورد ارسال شده است.

1 روز تا اتمام سومین سال
لازم به ذکر است که برخی نوشته ها به طور مستقیم به این سه عزیز یا فعالت آنها بر نمی گردد

می دانی چرا مستی سر خوشی است؟
چون در آن حالت غیر از آنی که هستی.جدا و تنها از همه تعلقاتی که روزی آنها را به هستی خود چنان پیوند داده بودی که حتی تصورش را هم نمی کردی که بتوانی بدون بودنشان هست باشی.
همیشه مستی از می و جام و ساقی و ساغر نیست .یک وقتی مستی از مستی است و یا وقتی مستی ازنیستی است و یا گاهی مستی از مستی یار است .اما مستی از هستی را تجربه کرده ای ؟هستی به معنای بودن واقعی دربی زمانی و بی مکانی مادی و ظاهری؟در فضایی که گذشته و حال و آینده معنا ندارد،ازلی و ابدی است؟
اگر گوشه خلوتی یافتی که بتوانی در آن به نقطه روشنی دروجودت که تو را به آن حقیقت مطلق می پیوندد دست یابی آن خلوت راچون کعبه طواف کن وآن حالت راسجده شکر بجا آورکه خانه دوست آنجاست.
تکیه بردیوارسیمانی کرم رنگی که سرمایش پشت کمرت را بلرزه می آورد در فضایی که سکوت است و فقط زوزه شعله کوچک بخاری گازی کنار سلول بطور مداوم به گوش می رسد در حالی که تنهای تنها بدون هیچ دغدغه و فکری نشسته ای و می نویسی بخاطرت می گذرد که اینجا همان جایی است که حضرت یوسف رسم بندگی را در نهایت جمال به رخ جهانیان تاباند، حضرت رب اعلی رسم عاشقی را در نهایت شجاعت در وجود عالم نقش زد و حضرت بهاالله رسم خدمت را به نهایت محبت در روح امکان به ودیعه گذاشت .
طول سلول را قدم می زنی و ذکر می خوانی و باور داری که ذره ذره هوای این اتاق و تک تک آجرهای آن آوای این ذکر ها را از سالیان دور به خاطر دارند.
وقتی سرمستان هستی بندگی ،آنرا در هنگامه جان دادن عاشقانه بر زبان می آوردند تا به برکت آن خدمت ابدی امروز این حرمت نصیب تو شود که در هستی بودن، مست شوی .
اگر چشمهایت را ببندی ،صدای قدمهای استوار و نفسهای پر تسلیم انیس را می شنوی وقتی در حجره ای در میدان تیر باران سر تا پا اطاعت محض شد تا امر مولایش را بجان بر آورده نماید.نگاههای عمیق طاهره را می بینی وقتی در باغ کلانتر به دستان ظلم بر این عالم کم کم بی فروغ میشد .رقص روح قدوس را در میدان بار فروش بابل در هنگام تکه تکه شدن و سوختن بدنش در میان شعله های آتش تحسین می کنی . صدای فخر کردن زنجیر قره کهر را بر گردن جمال مبارک می شنوی .بوسه منا بر طناب دار را احساس می کنی .اینجا جایی است که زمان و مکان در آن معنا ندارد . هستی زنده، است که ازلی و ابدی است.و تو در آن هستی مستی .
حالا اگر گوشهایت را هم بر همه صداها ببندی و همه درهای قلبت را باز کنی بوی خون سیدالشهدا را استشمام می کنی وگرمای ظهر دشت کربلا را احساس می کنی .جراحت زخمهای مسیح بر صلیب را به جان می خری . درد دندان شکسته رسول خدا را در دهانت فخر می کنی . ناله های نوح را سروش هاتف غیب می یابی و صبر ایوب را آب چشمه کوثر .هستی اینجاست ،جایی که تو مست می شوی از هستی کسانی که نور قلوب سرمستان عالم از کرامت مستی ایشان می درخشد.و هست می شوی از نیروی عظیمی که کریمانه تو را به این مستی آورد و می خوانی :
"حب تو ناری است مشتعل و اجساد عباد حطبی یابس .حطب را به مقاربت نار کجا قراری و استقراری ماند مگر آنکه عنایت قدیمت قدمی بردارد و علم بردا و سلاما برافرازد تا قلم قدرت بر لوح منیر دل رقم حبت نگارد وذلک من فضلک یعطیه من تشا من عبادک."

دوشنبه، مهر ۲۶

بازداشت دو شهروند بهایی در مازندران!


دو روز از دستگیری دو تن از شهروندان بهایی تنکابن می گذرد و هنوز هیچ خبری از ایشان نیست. به گزارش خبرگزاری هرانا، وحید سلیم ایقانی و آقای قادری در صبح روز 24 مهر ماه توسط نیروهای امنیتی شهرستان تنکابن دستگیر شدند. ماموران اطلاعات پس از بازداشت این افراد آنان را به اداره اطلاعات تنکابن برده و آنگاه به دادسرای انقلاب این شهر منتقل کردند و مورد بازجویی قرار دادند.
این دو شهروند بهایی، در همان روز به زندان مرکز استان در ساری منتقل شدند و به مانند بسیاری دیگر از دستگیر شدگان بدون تفهیم اتهام و بی اطلاع خانواده هایشان، راهی زندان شدند و تا کنون نیز تماسی با اعضای خانواده خود نداشته اند.
دستگیری این دو نفر در ادامه سلسله آزارهایی ست که هر روز بر این بزرگترین اقلیت غیر مسلمان ایران می رود. چندی ست که دستگیری های غیر قانونی بهاییان، به خصوص در استان مازندران، افزایش چشمگیری داشته است. این آزارها تنها به بازداشت ختم نمی شود ؛ تخریب منازل، گورستان ها، پلمپ مغازه ، تشکیل سمینار های ضد بهایی، نگاشتن شعارهایی بر ضد این آیین،حمله به خانه ها و مراسم مذهبی و نیز تهدید و ارعاب این شهروندان ساکن شمال ایران از دیگر موارد فشار بر ایشان است.

یکشنبه، مهر ۱۸

دستگیری وحید قدرت، شهروند بهایی اهل یزد

زندان یزد، یک شهروند بهایی دیگر را نیز به خود خواند. وحید قدرت در سوم مهر ماه 89 توسط مامورین امنیتی شهرستان یزد دستگیر شد. بنا به گزارش خبرگزاری رهانا، این مامورین اتهام این مرد 54 ساله را "تبلیغ علیه نظام" عنوان کرده اند و حکم یک سال حبس تعزیری را به وی ابلاغ نموده اند.
وحید قدرت چند روزی را در بازداشتگاه موقت یزد سپری کرده بود و سپس به زندان اصلی این شهر منتقل شد. بهانه دستگیری وی داشتن شاکی خصوصی بوده است؛ اتهامی نخ نما که با تطمیع و تهدید این افراد صورت می گیرد.

حکم زندان و تبعید و ممنوعیت شغلی حسین شایگان!

حکم حسین شایگان هم اعلام شد؛ مردی که برای دادرسی به دادگاه رفت و جای آنکه به دادش برسند و مغازه پلمپ شده اش را باز کنند، بیداد بر او روا داشتند و بی گناه دستگیرش کردند. بر اساس گزارش رهانا، این شهروند بهایی به یک سال حبس، در زندان گوهردشت، یک سال تبعید به شهرستان سراوان سیستان و بلوچستان و نیز ممنوعیت شغلی محکوم شده است.

نامبرده پیش از این در 2 شهریور ماه به همراه وکیل خود در دادگاه دستگیر شد و چندی در زندان گوهر دشت به سر برد.
غیر از دستگیری و تبعید بی دلیل این شهروند بهایی، ممنوعیت شغلی این کاسب معروف اهل شاهین ویلا، نکاتی را روشن می سازد؛ اختناق اقتصادی بهاییان توسط دولت ایران. فشار اقتصادی بهاییان به یک سال و دو سال گذشته بر نمی گردد. بعد از انقلاب اسلامی انواع و اقسام قوانین برای محروم کردن بهاییان از پیشرفت های شغلی یا دست یابی به مشاغل بالای اجتماعی، گذرانده شد. در مواردی هم که قوانین مکتوبی دال بر اجرای تبعیض آمیز وجود نداشت، قانونهای نانوشته یا دو پهلو، راه را برای اجرای ظالمانه این بی عدالتی، باز کرد. بیدادی که هر روز دامنش را بیشتر می گسترد و ابعاد وسیعتری را زیر سایه خویش می گیرد.
از پلمپ مغازه و عدم تمدید جواز کار گرفته، تا پخش اعلامیه های صنفی بر ضد بهاییان در اصناف شغلی متفاوت، از تهدید کارفرمایان مسلمان برای اخراج کارمندان بهایی، تا پرس و جو از همسایگان و دروغ بافی درباره بهاییان درباره شغلشان، از بستن حساب و مصادره اموال و زمین تا وثیقه های سنگین برای آزادی های موقت، از محرومیت تحصیل دانشگاهی تا جلوگیری از گرفتن هر گونه شغل های دولتی و بسیاری از مشاغل آزاد. این ها تنها نمونه هایی از فشارهای اقتصادی است که بر جامعه بهایی ایران روا می شود.
و این بار حتی دادرسی و حق خواهی که حق هر ایرانی بنا بر قانون اساسی ست، با زندان و تبعید و مجازات مواجه می شود.

به مناسبت نزديك شدن سال چهارم زنداني شدن بي گناهان در بند رها ، هاله و ساسان

این مقاله توسط یکی از خوانندگان عزیز خبرنورد ارسال شده است:ز
به مناسبت نزديك شدن سال چهارم زنداني شدن بي گناهان در بند رها ، هاله و ساسان

لازم به ذکر است که برخی نوشته ها به طور مستقیم به این سه عزیز یا فعالت آنها بر نمی گردد

تلاش برخي افراد در كشور مقدس و عزيز ايران در رسانه هاي جمعي سبب شد تا اين جزوه مختصر براي هموطنان بهتر از جان تهيه شود. شايد نوري در تاريكي ابهاماتي باشد كه حال بر افكار و ادراكات برخي سايه افكنده است.

امتحانات الهي
شاید مهمترین امتحانی که خالق متعال از بندگان خود برای محک صداقت آنها بعمل می آورد وقتی است که مظاهر ظهور الهیه (انبیاء و رسولان و فرستادگان الهی) از سماء مشیت الهی در این عالم برای هدایت خلق و تجدید حیات روحانی کره ارض مبعوث می شوند. هرچند فهم و درک امتحانات الهی خود از بزرگترین امتحانات و معضلات بشر است، اما مطالعه و تعمق در آیات کتب آسمانی کمک می کند تا بتوان این امتحانات الهیه را شناخت تا در هنگام ظهور موعود قدم نلغزد و ابلیس نفس و هوی ما را از شناخت و ایمان به او منع نسازد.
آنچه در این مختصر ذکر می شود را هدفی نیست جز گذر از آیات کتب مقدسه الهیه در شرایع و ادیان بزرگ الهی به منظور یافتن تصاویر حقیقی که در ازمان مختلفه سبب شد تا خلایق در بزرگترین امتحانات الهی که شناخت و ایمان به موعود وعده داده شده در کتاب آسمانیشان بود راه کفر و اعراض و انکار پیش كيرند و در وادی ضلالت و غرور و جهل و جهنم و کفر خود بمانند و در امتحان الهی روسیاه شوند.
در تمام طول تاریخ به یاد می آوریم که مردم همیشه منتظر ظهور موعودی بوده اند چنانچه امروز هم هستند. و باز به یاد می آوریم که هربار که آن موعود ظاهر شد جز مخالفت و اعراض و انکار از مردمان ندید. و در واقع با همه اینکه مردم انتظار او را می کشیدند و دعاها و تضرع ها می نمودند و به اسم او احترامها می کردند چون به ارادۀ الهی از سماء قدرت به هدایت بشر مبعوث شد جز انکارو احتجاج ناس او را سهمی و خوش آمدی نبود.
چنانچه در آیات قرآن کریم در این رابطه می خوانیم: "یا حسره علی العباد ما یأتیهم من رسول الا کانوا به سیتهزوون"( سوره یاس آیه 30) و "همت کل امه برسولهم لیأخذوه و جادلو بالباطل و لیدحضوا بالحق"( سوره غافر آیه 5) اما علت این اعتراض و انکار چه بود؟
آنچه در سوره هود و نوح، سوره غافر و سایر سور قرآنی آمده است همه سرگذشت انبیاء الهی را مطرح می نماید که چگونه مورد ظلم و اذیت و آزار مردمان زمان خود قرار گرفتند حال آنکه هدفی جز هدایت خلق به سوی خدا نداشتند. شاید در این میان اشاره به حضرت موسی و مردمان زمان ایشان و آنچه بر حضرتش وارد آمد( که در آیات بسیاری از قرآن به اشکال مختلف در مواضیع مختلف به آن اشاره شده است) بتواند تصویری روشن تر از اینکه چرا مردم اعتراض و انکار می کردند چشم قلب و ادراکمان را بینا نماید.
حضرت موسی قبل از نبوت به سبب قتل یکی از فرعونیان از دیار خود فرار کردند و چون چند سال بعد مراجعت فرمودند در میانه راه به نبوت و رسالت الهی مأمور و مبعوث شدند, چنانچه حکایت آن واضح و مبرهن است. ایشان وقتي نزد فرعون رفتند تا پیام رسالت خود را به او برسانند و او را به عبادت خدای یکتا فراخوانند اول چیزی که از او شنیدند این بود که آیا تو همان قاتلی نبودی که از شهر فرار کردی؟
حضرت موسي قریب سی سنه از کودکی تا نوجوانی در خانه فرعون تربیت شده بودند و از غذای او خورده بودند و بر مشرب او زندگانی کرده بودند. اما حال او را به سویی می خواندند که مخالف اقوال و افکار و آداب و سنن رایج زمان بود.
اگر این قضیه را به همین شکل در زمان حال بررسی کنیم چگونه خواهد بود؟ یعنی تصور کنیم که امروز کسی ادعا کرده که موعود است و او یک قاتل فراری باشد که در میان افراد بد کار و فاسق هم تربیت شده باشد. آیا از او این ادعا را قبول می کنیم که موعود وعده داده شده و غايب منتظرین زمان است؟ انصافاً چه چیز باعث می شود که از او این ادعا را قبول نکنیم؟
کمی تأمل و تعمق لازم بنظر می رسد. بیائید قبل از آنکه پاسخی برای این سئوالات بیابیم، یکبار دیگر به تاریخ بازگردیم و به دنبال جواب در میان آیاتی از قرآن کریم باشیم که در خصوص حقانیت حضرت مسیح روشن و واضح است. درسورۀ مریم به وضوح این مطالب آشکار است که حضرت مریم به نفحه روح القدس باردار می شود و طفل او همان موعودی است که ملت یهود منتظر آن هستند که شریعت یهود در کتاب تورات را ترویج دهد. با اینکه چند تن از مجوس حین ولادت حضرتش بشارت تولد او را دادند ولی چرا علمای اعظم آن زمان فیلاطس و قیافا با او به مجادله و مبارزه پرداختند و حکم بر انکار او دادند و مردم آن زمان نیز که علما را متابعت می کردند زمام فکر و اندیشه خود را به دست آنها داده به انکار و اعراض پرداختند و مرتکب اعمالی شدند که تاریخ تا تاریخ است بر آن خون می گرید؟
آیا مگر این نبود که حضرتش را طفل بی پدری می دانستند که مدعی نبوت و رسالت شده؟ و به جای اینکه احکام تورات را ترویج کند حکم سبت و طلاق را شکسته است؟ برگردیم به زمان حال آیا اگر موعودی را که سالهاست مردم منتظر او هستند کسی باشد که بی پدر است ولی ادعای نبوت و رسالت کرده است، این ادعا را از او خواهند پذیرفت و به او ایمان خواهند آورد؟ انصافاً چه چیز باعث خواهد شد که ادعای او را نپذیرند؟ و به رد و انکار او پردازند؟
مگر نه اینست که عیسی ابن مریم پیامبری بود که بی پدر بود و یا موسی کلیم الله پیامبری که قاتل فراری بود؟ چه چیز باعث شده که امروز از آنها بپذیریم که از انبیای اوالعزم هستند و صاحب کتاب و شریعتند ولی در آن زمان مردمان آنها را نپذیرفتند و وارد آوردند بر آنها آنچه که قلم شرم دارد از گفتن و نوشتن آن؟ به نظر می رسد که باز هم جای فکر و تأمل دارد.
بگذارید باز هم به گذشته بازگردیم. زمانی که طلعت عیسوی آهنگ بازگشت ازعالم ناسوتی را داشت در چند جا اشاراتی فرمودند که "من می روم و بازمی گردم" و یا "من می روم و می آید دیگری تا بگوید آنچه را که نگفته ام و تمام کند آنچه را که گفته ام." یعنی بشارت به پیروان و مؤمنین فرمود که رجعت خواهند فرمود.
و همچنین در انجیل متی آمده است که علائم ظهور اینست که : "للوقت من بعد ضیق تلک الایام تظلم الشمس و القمر لایعطی ضوءه و الکواکب تتساقط من السماء و قواه الارض ترتج. حینئد تظهر علامات ابن الانسان فی السماء و ینوح کل قبائل الارض و یرون ابن النسان آیتاً علی سحاب السماء مع قواه و مجد کبیر و یرسل ملائکه مع صوت السافورالعظیم." که ترجمه آن این است که بعد از تنگی و ابتلا که همه مردم را احاطه می نماید شمس از افاضه ممنوع می شود یعنی تاریک می گردد و قمر از اعطای نور باز می ماند و ستاره های سماء بر ارض نازل می شوند و ارکان ارض متزلزل می شود. و در این وقت ظاهر می گردد نشانه های پسر انسان در آسمان. (یعنی جمال موعود از عالم غیب ظاهر می شود) در آن حین جمیع قبیله ها که در ارض ساکن اند نوحه و ندبه می نمایند و میبینند خلایق آن جمال احدیه را که می آید از آسمان در حالتی که سوار بر ابر است با قوت و بزرگی و بخششی بزرگ و می فرستند ملائکه های خود را با صدای سافور عظیم." حال چه چیز باعث شد که زمانی که رسول اکرم خاتم انبياء ظاهر شدند اعظم علمای آن زمان از جمله عبىالله ابي ، ابو عامر راهب، کعب بن اشرف و نصربن حارث جمیع بر رد و طرد و تکذیب و انکار با آن طلعت الهی پرداختند با ینکه ایشان به صراحت فرمودند:"منم عیسی" و در کتاب خود قرآن نیز کتاب و امر و شریعت حضرت عیسی را ثابت کردند و مقر شدند؟ نه به غیر این بود كه ملت مسیح به اشارۀ علما منتظر بودند که بظاهر آنچه در کتاب آمده بود در عالم بوقوع پیوندند؟ یعنی حضرت مسیح سوار بر ابر در حالیکه شمس و قمر و انجم بر زمین افتاده اند و اهل ارض نوحه می کنند با ملائه از آسمان زمین بیایند؟ آیا به واقع چنین اتفاق افتاد؟ آیا رسول اکرم سوار بر ابر درحالیکه زمین و آسمان در هم پیچیده شده بود از آسمان نازل شدند؟ آیا رسول اکرم مطابق آنچه علما از کلمات الهیه انجیل درک کرده بودند بر رسالت مبعوث شدند؟ یا به اراده و مشیت الهیه به نبوت و رسالت مبعوث شده و به هدایت خلق پرداختند؟
ببینید کسی که علما به رد و انکار و اعراض او پردازند چه بر سر آن نفس خواهد آمد چنانچه در زمان موسی و عیسی شاهد بوده اید و در زمان رسول اکرم که اعظم اذیت و آزار بود که در سالها بر ایشان و مؤمنین او وارد آمد چناچه فرمودند: "ما اودي نبی بمثل ما اوذیت" و یا حضرت رسول از شدت بلایا و اعراض ناس به نهایت افسرده و دلتنگ بودند که جبرئیل بر ایشان نازل فرمود: "و ان کان کبر علیک اعراضهم فاذ استطعت ان تبتغی نفقاً فی الارض و سلماً فی السماء"- (سوره انعام آیه 25) که معنی آن این است که اگر بزرگ است بر تو اعراض معرضین و سخت است برتو ادبار منافقین و ایذای ایشان پس اگر مستطیعی و میتوانی طلب کن نقبی در زیر ارض یا نردبانی به سوی آسمان که تلویح بیان این است که چاره نیست دست از تو بر نمیدارند مگرآنکه در زیر زمین پنهان شوی و یا به آسمان فرار نمائی. به حقیقت چه چیزباعث شد که علما اینچنین او را رد و انکار کنند تا ناس نيز به اذیت و آزار او اقدام كنند؟
به زمان حال باز گردیم آیا اگر موعودی که منتظر او هستیم به ظاهر با علائمی که در کتب و احادیث آمده است ظاهرنشود به حضرتش ایمان نخواهیم آورد؟ آیا منتظر می مانیم که آنچه علما از کلمات الهیه در خصوص قیامت و سلطنت قائم و برقراری عدل از احادیث و آیات قرآن کریم درک کرده اند به ظاهر واقع شود آنوقت ایمان می آوریم؟ همانطور که ملت مسیح و علمای ایشان با حضرت رسول معامله کردند آیا نعوذ بالله منکر به یفعل مایشاء بودن در حکم الهی هستیم ؟أيا اراده خود را بر اراده او ترجیح می دهیم؟ آیا فراموش خواهیم کرد که خدای متعال زمانی قاتل فراری را به نبوت برگزید، زمانی بی پدری را به رسات رسانید و البته هرگز رسول اکرم سوار برابر نیامد؟ آنطور که مردم منتظر بودند؟
شاید بهتر باشد به چشم دیگری با قلبی فارق از همه ظنونات و ادراکات به ارث رسیده و گوشی پاک از استماع همه اقوال شنیده و روحی منقطع از همه حب و بغضهای رایج دربین خلایق با توکل بر خدا و تمسک به حجت بالغه الهیه یعنی آیات کتب آسمانی به حقایق بنگریم شاید بتوانیم موعودی را که منتظر آن هستیم بشناسیم و بر او وارد نیاوریم آنچه را که امم قبل بر سر انبیاء و اولیاء الهی وارد آوردند. اما همچنان سوال باقی است علت اعتراض و انکار و احتجاج ناس در هرزمان که رسولي آمد چه بود. این احتجاج و انکار و اعتراض را نمی توان انکار کرد و البته باید دانست که از علائم ظهور هر رسول است چنانچه در قرآن هم آمده است که:"افکلما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ثم فریقاً کذبتم و فریقاً تقتلون"( سوره بقره آیه 87).
اگر به زمان حضرت موسی نگاه کنیم میبینیم که آنچه مردم و فرعون و علما را به انکار آن حضرت ترغیب کرد این بود که مردم و فرعون نگاه کردند به این سبقه آن حضرت که قاتل فراری بوده است و البته او را کسی می دانستند که در خانه فرعون تربیت شده و از غذای او خورده با اين اوصاف چگونه می توانستند نبوت و رسالت او را که حال دعوت به خدا میفرمود قبول کنند؟ ازخود بپرسیم آیا خداوند متعال قادر بر این نبود ه گذشته او را در چنین احوالی قرار ندهد تا این سبقه سبب حجاب برای شناخت آن طلعت الهی نگردد؟
البته که او قادر به هرچیزی است ولی این از امتحانات الهیه است که در هر زمان در ظهور انبیای الهی به جهت تمیز میان حق از باطل و مؤمن از کافر معضلاتي را قرار میدهد. و در واقع امتحانات الهیه نیست مگربرای تربیت و خلاصی عباد از قفس نفس و هوی و الا خداوند لم یزل به ذات خود غنی بوده از معرفت موجودات و مستغنی خواهد بود از عبادت ایشان. او قادر است که به عنایت خود جمیع را به خلع ایمان فائز فرماید و حیات باقیه بخشد. و این امتحانات الهیه همیشه بوده است چنانچه در قرآن کریم می خوانیم: "الم احسب ناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون"( سوره عنکبوت آیه 2) اما ظهورات آن شاید در ظاهر متفاوت باشد ولی در حقیقت یکی است. این را می توان از آنچه در کتب آسمانی الهیه آمده است متوجه شد.
مثلاً در قضیه حضرت موسی همانطور که بیان شد سبقه ایشان سبب امتحان خلق شد. در زمان حضرت مسیح نیز مسئله بی پدری ایشان سبب امتحان بود. شاید بتوان گفت اینکه فردی در میان خلایق که مثل آنها می خورد می آشامد،می خوابد، مبتلا به امراض می شود و مبتلا به بلایا و سخیتهای زندگی می شود و البته تا سالها مانند خود آن مردم فکر می کند رفتارمی کند و بر آداب و سنن آنها احترام می گذارد بعد یکباره ادعای نبوت می کند و می خواهد همه آنچه بوده است را تغییر دهد، این خود بزرگترین حجاب از برای شناخت مظاهر ظهور است و بزرگترین امتحان. چنانچه می فرماید: "و الی ثمود و اخاهم صالحاً قال یا قوم اعبدوالله و مالکم من الله غیره." الی الآخر القول: "قالوا یا صالح قد کنت فینا مرجوا قبل هذا اتنهانا ان نعبد ما یعبد آباءنا و اننا لفی شک مما تدعونا الیه مریب" (سوره هود آیه 61 و 62).
علاوه بر اینکه هیکل بشری انبیاء الهی سبب امتحان عباد بوده عبارات و آیات کتب مقدسه نیز سبب امتحانات بوده است. و البته جمیع این آیات و عبارات نيزهمواره اعظم حجت و برهان برای اثبات حقانیت ایشان نیز بوده است.در میان این کلمات الهی عباراتی هستند که بسیار روشن و واضح اند اما بیاناتی هستند که در آنها اشارات و تفسیراتی است که جز انبیای الهی آنها را نمی توانند برای بندگان تفسیر و روشن نمایند و بدین سبب است که می فرمایند: "ما یعلم تأویلها الا الله و الراسخون فی العلم" (سوره آل عمران )و چون مردم از مظاهر ظهور نمی پرسند معنی انها را درک نمیکنند بلکه آنچه ازاین عبارات و آیات الهیه درک می کنند همان است که از روی نفس و هوی خود درک کرده اند و یا از علما خود شنیده اند و علما نیز نظر به حفظ ریاست ظاهره و عدم درک این آیات آنطوری آنها را تفسیر می کنند که سبب عدم درک حقایق می شوند و در همه اوقات سبب صد عباد و منع ایشان از انبیاء الهی علما زمان بوده اند که زمام مردم در کف کفایت ایشان بوده است. چه ظلمها از علما و روسای زمان به مظاهر ظهور وارد نشد و جمیع انبیاء الهی به فرمان و امر علما شربت شهادت نوشیدند.
این است که در جمیع کتب سماویه ذکر احوال علمای هر عصر شده است. "یا اهل الکتاب لم تلبسون الحق بالباطل و تکتمون الحق و انتم تعلمون" و "یا اهل الکتاب لم تکفرون بآیات الله و انتم تشهودون" و "قل یا اهل الکتاب لم تصدون عن سبیل الله" (سوره آل عمران آیات 7- 2- 99). مثلاً علائم ظهوری که در انجیل آمده است را علما به ظاهر تفسیر نمودند چون حقایق آن را درک نمی کردند بدین سبب با رسول اکرم به اعراض و انکار پرداختند و هنوز منتظرند که آن جمال موعود سوار بر ابر از آسمان نازل گردد. و یا ملت یهود منتظر موعود هستند که مروج و مکمل شریعت تورات باشد و حال آنکه موعود خود را که مسیح الله بود به سبب علائم مجعوله که خود به نفس و هوی خود و هدایت علما درک کرده بودند نشناختند. در حالیکه مسیح آمد و رسول اکرم آمد و آنها در جهنم غفلت خود می سوزند.
سئوال اینجاست که آیا اگر این علائم به همین شکل که در بیانات الهیه آمده است ظاهر شود آیا دیگر کسی را مجال انکار میماند؟ چه جاي انکار که فی الفور جمیع تصدیق می نمایند و اظهار ایمان می کنند. آنوقت چگونه میان سعید و شقی و مجرم و متقی تفضیل می شود؟ و این سنت الهی است که بواسطه این قضایا عباد خود را مورد امتحان قرار می دهد تا مؤمن از بیگانه معلوم گردد.
بگذارید به زمان ظهور رسول اکرم باز گردیم و هنگامی که حضرت ادعای نبوت و رسالت فرمود این واضح است که مورد انکار و اعراض علما و مردم زمان قرارگرفتندچنانچه بر تطبیق کتاب مقدس انجیل آن موعودی که منتظر بودند باید به علائمی که در کتاب بود ظاهر می شد. در حالیکه حضرتش بظاهر با هیچ یک از علائم ظهور ظاهر نشدند. پس یا باید گفت که استغفرالله مسیح (ع) دروغ گفته است و قصد فریب داشته است که اين به غایت واضح و روشن است که فرضی است غلط و ناروا .و یا اینکه مقر شویم که این عبارات و کلمات الهیه را معنایی و اشاراتی است که مردم و علما از درک آن عاجزند و فقط انبياء الهی می توانند آن را تعبیر و تفسیر نمایند. چنانچه می فرماید درحدیث شریف که: "حدیثنا صعب مستصعب" و یا در سورۀ فرقان آیه 7 میفرمایند: "ان امرنا صعب مستصعب لایحتمله الا ملک مقرب او نبی مرسل اوعبد امتحن الله قلبه للایمان" وچون علمای آن زمان البته هیچیک از این سه گروه (ملک مقرب، نبی مرسل و بنده ای که خداوند قلبش را به ایمان امتحان کرده باشد) نبودند لذا بر فهم کلمات قادر نشدند.
در آیه مجلله انجیل آمده است که "من ضیق تلک الایام" یعنی بعد از اینکه مردم در سختی و تنگی گرفتار شدند.( این از علائم ظهور بیان شده است)
حال ببینیم درزمان ظهور رسول اکرم چه سختی و تنگی متبلای به ناس شده بود. اگر مقصود تنگی معیشت و قس علی ذلک است که این همیشه مبتلای به مردم هست دیگر چرا باید از علائم ظهور باشد؟ اما آنچه درزمان هر ظهوری همواره تنگی و سختی عباد بوده است وقتی است که زمام مردم به دست جهال می افتد و آثار علم و حکمت ازمیان مردم زائل می شود و ابواب توحید و معرفت که مقصود اصلی از خلق انسانی است مسدود میشود. یعنی زمام هر گروهی از مردم به دست جاهلی می افتد و به هر نحو که بخواهد و اراده کند حرکت می دهد از معبود جز اسمی و از مقصود جز حرفی نمیماند. به شأنی که هرکس طالب حقیقت و معرفت الهی باشد نمی داند که به کدام جهت رود و از که سئوال نماید و جویا شود. هرکس سخنی می گوید و تعبیر و تفسیری میکند با اینکه امر یکی است و حکم الهی یکی است اما از هر گوشه ای حکمی صادر می شود به شأنی كه دو نفر بر یک حکم ملاحظه نمیشود. "و ما امرنا الا واحده"( سوره قمر آیه 50)
چنانچه امروز هم این نشانه و علامت موجود است. امروز ضیق از معارف الهیه و ادراک کلمات ربانیه اظهر من الشمس موجود و همچنین در آن زمان نیز این ضیق موجود بود زمانی که حضرت رسول ظاهرشدند مردم در این تنگی و سختی بودند و چون هرکس به رأیی و حکمی صادره از علما متمسك بود لذا موفق نشدند که شمس جمال محمدی را مشاهده نمایند.
و همچنین به عبارت "تظلم الشمس و القمر و لایعطی ضوء و الکواکب تتساقط من السماء" از حقیقه محجوب ماندند. علما مقصود از شمس و قمر و ستارگان را همین شمس و قمرظاهری ملاحظه فرمودند. ولی آنچه در کلمات اهل عصمت در دعای ندبه آمده است معنای آن را مشخص می فرماید که مقصود این شمس و قمر ظاهری نیست. "این الشموس الطالعه؟این الاقمار المنیره؟ این الانجم الزهره؟" که مقصود از این شموس و اقمار و انجم انبیاءو اولیاءو اصحاب ایشانند همانطور که شمس ظاهری سبب حیات در کائنات ارض است شمس الهی یعنی انبیاء الهی نیز بر تربیت روحانی و حیات روحانی عالم انسانی می شوند از این جهت به شموس تعبیرشده اند.
و همچنین از جهتی مقصود علما هر زمان هستند که در زمان ظهور جدید موجودند و زمام مردم در دست آنهاست و چون این علما به شمس حقیقی یعنی مظاهر ظهور ایمان آورند حکم علم و نور و ایمان درباره آنها صادق است. چون از ایمان بر او محجوب شوند حکم ظلمت و بقی و جهل و کفر برایشان صادق و اطلاق شمس بر علما به مناست علو و شهرت و معروفیت است. مثل علمای امروزکه مشهور و مسلم اند در ما بین هر زمان و حکمشان و اراده شان ارجح است و اگر این علما به شمس الهی مهتدی شوند از شموس عالیه اند و الا از شموس سجین چنانچه می فرماید:"الشمس و القمر بحسبان"
و همچنین می توان از آیاتی دیگر فهميد که مقصود از شمس و قمر احکام مرتفعه در هر شریعت است مثل نماز و روزه که در شریعت اسلام از جمیع احکام محکمتر و اعظمتر است .و البته صلات در هر عهدی از احکام محکمه و مسلمه بوده است منتها در هر زمانی به قسمی و آدابی جدید مخصوص گشته است و چون در هر ظهور جدید آداب و احکام محکمه در ظهور قبل منسوخ می شود لهذا به شمس و قمر تعبیرشده است. حدیث شریفه رابیاد آورید که می فرماید: "الصوم ضیاء و الصلاه نور"
می توان گفت که در زمان بعثت رسول اکرم به واقع شمس و قمر و نجوم تاریک شدند همانطور که در علائم ظهوردر انجيل آمده بود. چون هم حضرت رسول احکام مرتفعه در شریعت قبل را نسخ فرمودند و احکام منزله جدیده ظاهرفرمودند و هم علما آن زمان در ضلالت نفس و هوی خود از عرفان ایشان محروم ماندند و هم اینکه بعثت ظهورش اشراق شمس جدیدی بود که حکایت از افول و غروب شمس عیسی مسیح می نمود و اعلام شریعت جدید اسلام بود. زیرا که برای هریک از شموس الهیه محل اشراق و غروبی است چنانچه می فرماید: "فلا اقسم برب المشارق المغارب" (سوره معارج آیه4).
حال باید ملاحظه نمود چقدر تفاوت دارد درک مردم و علما از آیات و کلمات الهیه تا آنچه واقع می شود وآنجه مقصود و ارادۀ الهی است .و این تعابیر را هیچ کس نميداند جز انبیای الهی و چون مردم و علما از ایشان سئوال نمی کنند درک نمی کنند و فقط به اعراض و انکار و اذیت و آزار می پردازند. ای کاش یکنفر از این علمای جاهل از حضرت رسول می پرسید که اگر تو موعودی ؟کی آن شمس و قمر و نجوم تاریک شد که ما نفهمیدیم تا حضرتش جواب می فرمودند. هرچند که گوشی برای شنیدن نداشتند وقلبی برای درک نداشتند که خداوند بر چشم و گوش آنها مهرنهاده بود تا ندانند و این بخاطر اعراض آنها و احتجاج ایشان به آیات الهیه و مظهر ظهور جدید بود.
وعده حضرت مسیح برای رجعت و علائم ظهوری که اشاره فرمودند ازتنگی و سختی و تاریکی شمس و قمر و نجوم از علائمی است که در قرآن کریم هم در خصوص قیامت و ظهور موعود آمده است:
اما باز گردیم به همان آیه انجیل که علائم ظهور را می فرمایند: از جمله "قواه الارض ترتج" حال باید انصاف داد که اگر مقصود اینست که ارکان ارض متزلزل شد چه فایده بر آن است؟ و علاوه بر این ذات حق را دستی مرئی نیست که بخواهد چنین کند و یا اگر قائل شویم که انبیاء چنین می کنند این هم بی فائده چه ثمری و حاصلی از ان مترتب خواهد شد؟ همین نوع علامت که در انجیل آمده است در قرآن کریم هم در خصوص روز قیامت آمده است چنانچه می فرماید: " یوم تبدل الارض غیر الارض" و یا "والارض جمیعاً قثبضته یوم القیامت و السموات مطویات بيمينه سبحانه و تعالی عما يشركون" و یا "ادا السماء انفطرت" (سوره ابراهیم آیه 48- سوره زمرآیه 67- سوره انفطار آیه 1).
باید ملاحظه نمود که چگونه سماء شریعت قبل در هنگام ظهور شریعت جدید باطل و منسوخ می شود یا اراضی قلوب مردمان به ایمان و معرفت ظهور جدید چگونه تغییر و تبدیل می شود که شقایق علم و حکمت از آن می روید. بلی مقصود از سماء سماء ادیان و شرایع الهیه است و مقصود از ارض اراضی علم ومعرفت قلوب مردمان است که در زمان هر ظهور جدیدی تغییر و تبدیل میابد. آیا شکافتن سماء ظاهری اعظم است یا منسوخ شدن شریعت و احکام که صدها سال در بین مردمان به ارث رسیده است و به آن تربیت شده اند و جز آن چیزی شنیده نشده است؟ آیا تغییر و تزلزل کره زمین اعظم تر است یا اینکه عباد به علوم و معرفت الهیه جدیده فهم و ادراک خود را از کلمات و آیات کتب مقدسه تغییر دهند وبه فهم و ادراک جدید رسند؟
بلی همین تغییرو تبدیل و نسخ است که امتحان عباد است و سبب حجاب ناس از برای قبول انبیای الهی در حالیکه به صراحت می فرماید: "اذا السماء انفطرت" یعنی شریع به شریعت جدید شکافته می شود باز متمسک به برخی عبارات می شوند و یا این عبارت که می فرماید: "الارض و السماء تزولان" ولکن كلامي لایزول "(انجیل متی آیه 24).
در انجیل که اين اشارات سبب شد ملت مسیح از شناخت رسول اکرم باز مانند و به همین قیاس ملت محمد نيزاز شناخت ظهور بعد غافل شدند. هر مظهرظهوری ( يعني یکي از انبيای اولولازم که صاحب کتابند) به صراحت در کتاب خود آیاتی که اشاره به ظهور بعد و اتمام دوران رسالت و شریعت خودشان است را دارد ولی در کنار آن عبارتی دیگرنيز هست که مردمان به آن متمسک می شوند و همان آیات حجاب آنها شده ومحروم از عرفان مي شوند و به این مرض همگانی دجار می شوند که پیامبر ما آخرین فرستاده حق است و کتاب و شریعت او ابدی است و آن کس که می آید شریعت و کتاب و احکام او را ترویج خواهد داد. درحالیکه اگر قرار بود اینطورشود چرا فرمود "اذا السماء انفطرت" و آیاتی از این دست که به موقع آن ذکر خواهد شد.
بگذارید یکبار دیگر به زمان حال برگردیم و ببینیم اگر امروز منتظران موعود منتظر قیامتی هستند که در آن آسما ن و زمین در هم پیچیده شود و ماه و خورشید تاریک شوند و ... چه فرقی است میان این مردمان و مردمان زمان رسول اکرم که در حین بعثت حضرتش به مخالفت و انکار او پرداختند و متمسک به ادراکات خود شده از جمال محمدی محروم گشتند اگر این علائم در آن روز باعث امتحان خلق شده آیا امروز باعث امتحان نخواهد شد؟ اگر عدم درک صحیح آیات و کلمات الهیه در آن زمان سبب حجاب شده در این زمان عدم ادراک و فهم معانی و کلمات و اشارات مشکله و ملغزه سبب احتجاب نخواهد شد؟ اگر علما در آن زمان نظر به حب ریاست و عدم ادراک کلمات سبب صد عباد از عرفان مظهر امر شدند آیا امروز نخواهند شد؟ اگر بگویی نه پس چرا اینهمه آیات در قرآن کریم آمده است که مردمان را اندار می دهد که مبادا مانند کسانی باشید که به مجادله با حق و مظهر او پرداختند و مبادا غافل شوید از شناخت او آیا نعوذ بالله رسول اکرم بیهوده سخن گفته است؟
و اگر بگویی آری این به انصاف نزدیک است زيرا که در همه ادوار این وقایع رخ داده است چنانچه در تمام سور مقدسه قرآن ذکر آن شده است از زمان نوح، هود، صالح، ابراهیم، یوسف و ... البته زمان حال هم چنین خواهد بود، چنانچه به چشم ظاهری می بینی.
باز می گردیم به همان آیه مبارکه انجیل که علائم ظهور در آن آمده است و در ادامه علائم می فرماید: "حيندتظهر علامات ابن الانسان فی السماء و ینوح کل قبائل الارض و یرون ابن الانسان آتیاً علی سحاب السماءو مع قواه و مجد کبیر" اینکه می فرماید علامات ابن الانسان ظاهر می شود در اسمان به واقع و به روایت صحیح تاریخ چنین است چنانچه شنیده ایم و خوانده ایم که چه در زمان حضرت ابراهیم و چه در زمان حضرت موسی کهنه فرعون را خبر دادند که نجمی درآسمان طالع شده است و همینطور چند نفر یهودی که ستاره ای را دیدند که طالع شده و به دنبال حضرت مسیح بودند و البته در میان مردمان هم افرادی بودند که بشارت به ظهورنبوت و رسالت جدید می دادند از جمله در زمان حضرت مسیح چنین وظیفه داشت و یا در زمان رسول اکرم که چهار نفر بودند که یکی بعد ازدیگری بشارت به ظهور دادند و روزبه که به سلمان معروف بود در خدمتشان بود و چون زمان مرگ نفر چهارم رسید روزبه را بشارت داد که به حجاز رود و آن جمال الهی را مشاهده فرماید می توان گفت که درزمان هر ظهوری جه در آسمان ظاهر و چه در آسمان باطن که محل شمس علم و قمر حکمت و انجم معانی و بیان است علائمی ظاهر می شود .در آسمان ظاهر ستاره ای و در آسمان باطن ظهور انسان کاملی که قبل از ظهور برای تربیت و استعداد عباد از برای درک و لقای او به هدایت خلق می پردازد.
و در ادامه آیه می فرماید که در آن وقت مردم نوحه می کنند و پسر انسان سوار بر ابر از آسمان با جلال و جبروت نازل می شود. به حقیقت مردم نوحه می کنند از تنگی و سختی یعنی نوحه می کنند از اینکه کی آن موعود الهی ظاهر می شود و در آن زمان آن موعود از سماء مشیت و ارادۀ الهی در هیکل بشری به نبوت ظاهر می شود. اینکه می فرماید از اسمان می آید یقین است که اشاره به علو و سمو مرتبه و مقام و شأن و رسالت موعود دارد و اینکه می فرماید سوار بر ابر می آید یقیناً ابر آن جیزهایی است که مانع از شناخت آن شمس الهی می شود چنانچه ابر ظاهری هم در آسمان مانع از دیدن آفتاب می شود چون درجلوی آن قرار گیرد. اما این ابر یعنی آن چیزهایی که مانع از درک می شود چیست؟ از جمله همان حالت بشری انبیاء الهی است که مانند فقر، خواب، خورد، مرگ، مرض و ... و اینکه از میان مردم، مردی که تا دیروز با آنها بوده و بر روش آنها بوده است اظهار رسالت و نبوت می کند. (به یاد آوریم آنچه حجاب شد تا موسی کلیم الله را مردم نشناسند و یا آنچه حجاب بود بر مسیح الله) یعنی ابر همان چیزهایی است که مردمان را به شبهه می اندازد و البته سبب امتحان عباد است. و یا هرچیزی که بوی تغییر و تبدیل می دهد، مثلاً تغییر حکم سبت و طلاق در زمان حضرت عیسی و یا تغییر شریعت و احکام و کتاب در زمان حضرت محمد و یاتغییر قبله در میانه نماز و ... البته مردم به مشاهده چنین تغییر و تبدیلاتی فوراً به انکار و اعتراض می پردازند حکم بر قتل می دهند دیگر سئوال و جواب نمی کنند و یا جهدی نمی کنند تا از حقیقت آگاه شوند و البته همیشه اینطور بوده و خواهد بود چنانچه در قرآن کریم از علائم ظهور بعد می فرماید: "یوم تأتی السماء بدخان مبین. یغشی الناس هذا عذاب الیم."( سوره دخان آیه 10) یعنی روزی که می آید آسمان به دودی آشکار و فرو می گیرد مردم را و این است غذاب الیم. و البته همین امورات که مغایر نفس و هوای مردم است را حضرت پروردگار میزان و محک قرار داده و به آنها عباد را امتحان می فرماید و تمیز می دهد سعید را از شقی و معرض را از مقبل. و اختلافات و نسخ و هدم رسومات عادیه به مثابه دخان تعبیر شده و کدام دخان است اعظم از ین دخان که فرو گرفته همه مردم را و عذابی است برای آنها که هرچه بخواهند منع کنند نمی توانند.
زمان رسول اکرم را بیاد آورید. ملت مسیح منتظر بودندکه جمال عیسوی سوار بر ابر بیاید درحالیکه کتاب انجیل و شریعت انجیل را بسط دهد. درحالیکه رسول اکرم از میان قوم عرب آمد و ادعای نبوت کرد خود صاحب کتاب و شریعت بود و هرگز از آسمان و بر ابر نیامد. همین اختلاف که در ظاهر دیدند که مغایر نفس و هوی آنها بود به همین معرض شدند و از جمال محمدی دور ماندند.
به زمان حال بنگریم آیا منتظریم که روزی بیاید که دودی عظیم آسمان را فرا بگیرد و این را از علامات ظهور میدانیم و اگر موعود بیاید و این طور ظاهر نشد به او ایمان نخواهیم آورد و یا منتظریم که خدا در سایه هایی از ابر بیاید؟ "هل ینظورن ان تأتیهم الله فی ظلل من الغمام" (سوره بقره آیه 210 )که از علائم قیامت است آیا چنین برداشتهایی از ایات الهیه و ادراکاتی از احادیث و عبارات مقدسه قرآن شأن مؤمنین حقیقی است و یا اینکه از روی عدم ادراک و تمسک به نفس و هوی است؟
به وضوح در آیات الهیه مکرراً از لسان جمال محمدی خواندیم که چطور همین ادراکات ضعیفه بشر و تمسک به نفس و هوی سبب اضلال و گمراهی شد. آیا عبرت نیست که ما نیز آلوده الغای شیطان نفس و هوی نشویم؟ و به جان طالب حقیقت باشیم و بدانیم که ارادۀ الهی ورای ارادۀ ما و درک مظاهر ظهور ما فوق درک ما و مطمئن باشیم که ما عاجزیم از درک و همواره در معرض امتحان الهی هستیم تا ادعای ایمان ما به حک الهیه آزموده شود. اینست که در هر روزی مکرر می خوانیم "اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر مغضوب علیهم والضالین."
و آخرین عبارتیکه در علامت ظهور در آیه انجیل آمده است می فرماید: "و یرسل ملائکه مع السافور العظیم" یعنی ملائکه خود را با صدای سافور عظیم می فرستد. یعنی به همراه موعود ملائکه می آیند مقصود از ملائکه آن نفوسی هستند که به قوه روحانیه صفات بشریه را به نار محبت الهی سوختند و به صفات عالین و کروبین متصف گشتند چنانچه حضرت صادق در وصف کروبین می فرماید: قومی از شیعیان ما هستند خلف عرض و یا می فرمایند: مؤمن مثل کبریت احمر است. و بعد می پرسند آیا کبریت احمر دیده ای؟ که به صراحت تصریح می فرمایند برعدم وجود مؤمن باری مظاهر نفوسمقدسه الهیه ای که از عوارض بشریه پاک و مقدس گشتند و متخلق به اخلاق روحانینین و متصف به اوصاف مقدسین شدند لهذا اسم ملائکه به آن نفوس مقدسه اطلاق گشته.
هر منصفی را این موضوع آشکار است که در زمان ظهور رسول اکرم هیچ یک از این علامات در ظاهر اتفاق نیافتاد و البته به نص صریح قرآن کریم ایشان همان موعودی هستندکه ملت مسیح منتظرند تا به فرموده حضرت مسیح آنچه ایشان نگفته اند را بگویند و آنجه گفته اند را تمام نمایند.
به راحتی می توان درک نمود که درک و فهم کلمات و آیات الهیه آسان نیست و جز شموس الهیه کسی نمی تواند حقایق موجود آنها را معلوم دارد و این سنت الهی است که به همین آیات خود مردم را امتحان میکند. و عدم درک مردم و علماء و ظهور علائم به ظاهر سبب اعظم از برای انکار و اعراض و احتجاب است.
موضوع مهم اینست که ما مردم امروز منتظر ظهور موعودی هستیم که حضرت رسول اکرم وعده آن را داده اند. ظهوری که قرار است در روز قیامت با آن علائم و اشاراتی که در قرآن و احادیث آمده است واقع شود. شاید بیطرفانه اگر بخواهیم شرایط و درک امروز خود را از آنچه مردمان گذشته در هنگام انتظار ظهور موعود داشته اند بررسی کنیم حق مسلم هر مؤمن معتقد منتظری باشد که هر روز دعاها و تضرع ها نماید تا بتواند موعود را بشناسد و به لقای او فائز گردد.
آنچه ما امروز در دست داریم اولاً علائمی است از روز قیامت از جمله همان که می فرمایند: "اذا السماء انفطرت" و یا "یوم تأتی السماء بدخان مبین یغشی الناس هذا عذاب الیم."( سورۀ دخان آیه 10 )و یا "و الارض جمیعاً قبضته یوم القیامه و السموات مطویات بيمينه سبحانه و تعالی عما یشرکون"( سوره زمر آیه 67 )و امثال این که در قرآن کریم زیاد آمده است. مثل ملل قبل که آنها نیزعلائمی داشتند.
دوم اینکه در زمان ما علمای طراز اول بزرگی موجودند که همه آنها تفاسیر بسیار بر قرآن کریم و آیات آن نوشته اند در بسیاری از آیات که روشن و واضح است تفاوتی در میان تفاسیر نیست ولی در آیاتی که دارای اشارات غریبه ملغزه و عبارات مشکله است هرکدام از آنها تعابیر و تفاسیر مخصوص به خود را دارند و رأی ها متفاوت است و هركسي نيز به یکی از این علما تمسک جسته و راه آنها را می رود و البته اتحاد و اتفاق رأی وجود ندارد در حالیکه کلمات و آیات یکی است. در گذشته هم چنین بوده است علما به رأی و تدبیر خود کلمات الهیه را تعبیرو تفسیر می نمودند و مردم متمسک به آنها می شدند که مثال آن ذکر شد.مثلا همان آیه و علائم ظهور که در انجیل آمده , چگونه مردم به هدایت علما از شناخت رسول اکرم محتجب ماندند. و یا سایر موارد دیگركه در زمان ظهور حضرت مسیح ملت یهود و علمای ایشان کردند که عاقبت نیز حضرتش را به صلیب کشیدند و یا زمان حضرت موسی که چگونه فرعون و قومش با ایشان به مخالفت پرداخت و یا مثالهای دیگر که می دانیم.
سخن اینجاست آیا با دانستن همه اینها که حاصل تجارب تاریخ و عبرتهای مردمان است باز هم منتظریم که علائم ظهور همانطور که هست ظاهر شود؟ آیا وقتی پدران ما که دین خود را از آنها به ارث برده ایم به رسول اکرم ایمان آوردند آن علائم درحجاز ظاهر شد؟ آیا ابوذر، آسیه، سلمان و سایر پیروان با وفای رسول اکرم که اکثراً جان خود را فدای امر مبارکش نمودند این علائم را دیدند؟ آیا اعظم علمای آن زمان مثل عبدالله ابی، ابوعامر راهب، کعب بین اشرف و نضربن حارث حکم به رد و انکار رسول بر طبق همان ادراکات خود ندارند؟ و البته گروهی از مردم از ایشان پیروی نمودند و وارد آوردند بر رسول اکرم آنچه را که زبان شرم دارد از گفتن و نوشتن و البته گروهی هم جان رایگان در راه اثبات حقانیتش فدا نمودند. آیا علما درست درک کرده بودند؟ آیا سبب هدایت شدند یا سبب غفلت و جهل ؟
اگر بگوئید که کتاب انجیل تحریف شده است و این آیاتی که در وصف ظهور رسول بوده است را حذف کرده اند و حجت خود را هم بر آیاتی از کتاب آورید که در قرآن آمده است که "یحرفون کلم عن مواضعه"( سوره مائده آیه 13) شاید لازم باشد که کمی در اینباره به شکل دیگری هم که موجود است توجه نمود. بلی در قرآن کریم ذکر تحریف وتبدیل آیات آمده است ولکن در مواضعه مخصوصه از جمله حکایت ابن صوریا است که در وقتی که اهل خیبر در حکم قصاص زنای محصن و محصنه از رسول اکرم سئوال نمودند و آن حضرت فرمود حکم خدا رجم است ایشان انکار نمودند که در تورات چنین حکمی نیست حضرت فرمود از علمای خود که مسلم و کلام او را مصدقید سوال نماييد؟ همه ابن صوریا را قبول نمودند حضرت فرمود او را احضار نمودند و فرمود: "اقسمک بالله الذی خلق لکم البحر و انرل علیکم المن و ظل لکم الغمام و نجاکم من فرعون و ملاء وفضلكم علی الناس بان تذکر لنا ماحکم به موسی فی قصاص الزانی المحصن و الزانیه المحصنه" حضرت محمد او را به این قسم ها موکد قسم دادند که حکم زنا چه بوده است؟ (در تورات) عرض نمود یا محمد رجم است. آن حضرت فرمود پس چرا این حکم میان یهود نسخ شده و مجری نیست؟ عرض نمود چون بخت النصر بیت المقدس را بسوخت و جمیع یهود را بقتل رساند دیگر هیچ یهودی در ارض باقی نماند الا معدود قلیلی و علمای آن عصر نظر به قلت یهود و کثرت عما لقد به مشاوره جمع شدند که اگر موافق حکم تورات عمل شود آنچه از دست بخت النصر نجات یافتند به حکم کتاب مقتول می شوند و به این مصالح حکم قتل را از میان بالمره برداشتند.
این بود که حضرت رسول اکرم از جانب جبرئیل این آیه را فرمودند: "یحرفون الکلم عن مواضعه" البته مقصود از تحریف نه این است که آیاتی که در وصف طلعت محمدیه است از کتاب محو شده و یا مخالف آن ثبت گشته است. این حرف بی معنی است مگر می شود کسی که معتقد به کتابی باشد که معترف است من عندالله است آن را محو نماید؟ و از این گذشته کتب آسمانی در همه جای دنیا هست منحصر به یک کشور یا ملت نیست که حال مثلاً فرض نمائیم که علمای یهود در مکه و مدینه تورات را تحریف کرده اند. بلکه مقصود از تحریف همین است که امروز هم مشاهده می شود که هر کس از علما به رأی نفس و هوی خود به تعبیر و تفسیر آیات الهیه می پردازد چنانچه به وضوح می بینیم که از قرآن کریم چه تفاسیر متفاوت زیادی موجود است. چنانچه در خصوص آیات ظهور هم که علائم موعود است چقدر تحریف وجود دارد. یعنی هرکس به هوای نفس خود تعبیر کرده است و آن را به مجلدات بسیار چاپ نموده و در اختیار گذاشته است. "و قدکان فریق معضم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون" (سوره بقره آیه 79 )این آیه هم مدل بر این است که تحریف بر معانی و تفسیر کلام الهی است نه بر محو کلمات ظاهریه. البته لازم به ذکر است که اکثر آیاتی که مشعر بر تحریف است در خصوص ملت یهود آمده است نه در خصوص انجیل ولی آنچه مهم است مفهوم و حقیقت بیانات مبارکه رسول اکرم است که الگو و سرمشق مهم برای درک و فهم آیات است.
باز گردیم به موضوع اصلی که شناخت موعود در این زمان است چیزی که سعادت دنیا و آخرت ما در گرو آن است. بر طبق آیات و احادیث موجود , منتظر موعودی هستیم که از سلاله رسول اکرم است و مقدر است بر بیان احکام جدید و کتاب جدید چنانچه حضرت صادق فرمود: "و لقد یظهر صبی من بنی هاشم و یامر الناس ببیعته و هو د و کتاب جدید يبايع الناس بکتاب جدید علی العرب شدید فان سمعتم منه شیء فاسرعوا الیه." و یا در اربعین این روایت موجود که فرموده: "یظهر من بنی هاشم صبی ذوا مقام جدید فیدعوا الناس و لم یجبه احد و اکثر اعدائه العلماء و اذا حکم بشي لم يءيعطيوه فیقولون هذا خلاف ما عندنا من ائمه الدین." و یا در دعای ندبه می خوانیم: "این المدخر لتجديد الفرائض و السنن و این المتخير لاعاده الملله و الشریعه " و در زیارت می فرماید: "السلام علی الحق الجدید" . "سئل ابوعبدالله عن سیره المهدی کیف سیرته قال یصنع ما صنع رسول الله و یهدم ما کان قبله کما هدم رسول الله امر الجاهله" مطابق با این آیات و روایات محکمه متقنه موعودی که قائم است صاحب امر جدید و کتاب جدید و شریعت جدید است و مقرر است همانطور که رسول اکرم امر جاهلیه قبل از خود را از بین بردند آن موعود نيز انجه قبل از خود است را از بین ببرد.
یعنی صاحب حرف و سنت جدیدی است که آنچه را قبل از این بوده است در مقابل آن هیچ است. و می فرماید که اکثر اعدای او علما هستند که چون او به حکمی امر نماید گویند این خلاف دین ماست. یعنی علما بر منع و اعراض او قیام می کنند. چنانچه در کافی در حدیث جابر در وصف قائم می فرماید: "علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایوب فیذل اولیاوه فی زمانه و تتهادي روسهم کما تتهادي رووس الترک و الدیلم فیقتلون و یحرفون و یکونون خائفین مرئوبین جلين تصبع الارض بدمائهم و یفشوا الزیل و الرنه فی نساءهم اولئک اولیائی حقاً."
اگر قرار باشد همانطور که علما درک کرده اند قائم موعود به همان شریعت و احکام قبل مبعوث و ظاهر شود دیگر ذکر این احادیث برای چه شده؟ چرا این همه اختلافات ظاهر می شود تا حکم بر اذیت و آزار او و یارانش دهند؟ و چرا علما در قبال احکام و امر موعود می گویند خلاف دین است؟ آیا می توان علتی جز این یافت که ادعای او را و آنچه حکم می کند را از اختلاف ادراک خود که به کفر نفس و هویشان آلوده است مقايسه و میزان می کنند؟ آیا علتی جز این دارد که آیات را درست درک نمی کنند و از فهم عاجزند؟ آیا جز این است که به بعضی آیات متمسک می شوند آنهایی که مطابق نفس و هويشان است و از آنهایی که مغایربا هوای ایشان است بالمره اعراض می نمایند؟ چنانچه در وصف ایشان می فرماید: "افتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض" (سوره بقره آیه 85)
با وجود تمام احادیث و روایات و آیات موجود که مشعر بر ظهور موعودی است که صاحب امر جدید و کتاب و احکام جدید است باز به آیه "ولکن رسول الله و خاتم النبیین" (سوره احزاب آیه 40 ) تمسک کرده مشعر بر آن می شوند که وجود مقدسش آخرین نبی است و کتاب او آخرین کتاب و احکام و شریعت او آخرین احکام و شریعت. آیا انصاف است به رسول اکرم چنین جسارت نمود که حضرتش آخرین نبي و رسول است وقتی خود رسول اکرم به کرات در آیات و احادیث مختلفه چنین ادعایی را ننموده اند و یا ائمه اطهار در روایات و احادیث مکرراً اشاره به ظهور امر جدید فرموده اند.
از جمله در قرآن آمده است: "لا نفرق بین احد من رسله"( سوره بقره آیه 285 )و یا حضرتش فرموده: "اما النبیون فانا" و یا " و ما امرنا الا واحده" (سوره قمر آیه 50 )و یا از ائمه اطهار: "ولنا محمد وآخرنا محمد و اوسطنا محمد" یا رسول اکرم فرمود: "منم آدم و نوح و موسی و عیسی" و یا " منم آدم اول" حال کمی تأمل لازم است که همانطور که آن جمال احمدی فرمود منم آدم اول به همان قسم می فرماید منم آدم آخر یعنی همچنان که بدء انبیاء را که آدم است به خود نسبت داده اند همین قسم ختم انبیاء را هم به خود نسبت داده اند. و این واضح است که بعد از آنکه بدء النبیین بر آن حضرت به قول خود صادق شد همان قسم ختم النبیین صادق آید و این از جهت آنست که حضرتش به ملت اسلام بفهمانند که به همان امری که حضرت آدم قیام کرد به همان امر ایشان قیام فرمودند. چنانچه فرمود: "منم آدم، نوح، موسی و عیسی" معلوم است که مقصود ایشان از این تشابه اشاره به همان امری است که همه این وجودات مقدسه بر آن قیام فرمودند ."و ما امرنا الا واحده" و "لا نفرق بین احد من رسله".
"اولنا محمد و آخرنا محمد و اوسطنا محمد" مانند شمس که اگر شمس امروز بگوید من همان شمس دیروزم درست است و اگر بگوید من رجوع همۀ شمس های روزهای قبلم باز هم درست است و اگربگوید من شمس آخرم درست است و اگر بگوید من همان شمس اولم درست است. در واقع حقیقت شمس یکی است که در ایام مختلفه ظاهر شده است. این است که می فرماید: "اما النبیون فانا" البته این مقام توحید انبیاء الهی است و الا در مقام تفصیل و حدودات بشریه البته باهم متفاوت هستند. هرکدام را اسمی و شریعتی و وصفی و ملتی و شهری متعلق است که البته با دیگران متفاوت است.
علاوه بر همه این آیات که دال است بر عدم چنین ادعایی از جانب رسول اکرم که علما آن را به هوی و نفس خود از آیه "ولکن رسول الله و خاتم النبیین" استنباط کرده اند که حضرتش آخرین فرستاده حق است باید آیات دیگر را نیز افزود که حضرت محمد اشاره می فرمایند بر استمرار فیوضات الهیه و البته به وعده لقاء الله می دهند که غایت فیض فیاض الهی است برای عباد. "الدین کفروا بآیات الله و لقائه اولئک سیئوا من رحمتی و اولئک لهم عذاب الیم". " الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون" "قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره" " فمن کان یرجوا لقاءربه فلیعمل عملاً صالحاً" "یدب الامر یفصل الایات لعلکم بلقاء ربکم توفنون" مقام این آیات دلالت بر لقاءالهی می دهد.
هرچند بعضی مقصود از این لقاء را تجلی خداوند ذکر کرده اند که در روز قیامت اتفاق می افتد ولی به استدلال همین دلیل می توان فهمید که مقصود از تجلی چیست. اگر مقصود از تجلی تجلی عام باشد که همۀ اشیاء و کائنات حکایت از آن جمال الهی دارند دیگر چه نیاز به روز قیامت. و اگر مقصود ازتجلی تجلی خاص باشد که آن هم صدق لقاء به نفس و ذات حق تعالی در رتبه عباد صادق نیست " السبیل مسدود و الطلب مردود" .
و اگر مقصود تجلی ثانی است این در عالم خلق مسلم و ممكن است و این مختص انبیاء واولیای اوست چه كه اکبر و اعظم از ایشان در عالم وجود موجود نگشته. ایشان محل و مظهر جمیع صفات ازلیه و اسماء الهیه هستند ایشان مرایایی هستند که از آن ذات الهیه حکایت می کنند و معرفت حق حاصل می شود الا به معرفت ایشان. پس از لقاء انبیاء, لقاءالله حاصل می شود و ازعلمشان علم الله و از وجهشان وجه الله و از اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت انبیاء ثابت می شود از برای آن شمس حقیقت "هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن" (سوره حديد آیه 3 )و همینطور سائر صفات و اسماء الهیه.
لهذا هر نفسی که در زمان ظهور به لقاء ایشان فائز شود بر لقاء الله فائز شده است و این لقا میسر نشود الا در قیامت که قیام حق تعالی است در بعث و رسالت انبیاء الهی. چنانچه فرمود: "و نفخ فی الصور ذلک یوم الوعید و جائت کل نفس معها سايق و شهید". که معنی آن اینست دمیده شد در صور آن است یوم وعید که هر نفسی برای حساب می آید و با او داننده و گواه است.( سوره ق آیه 21-20) و این آیه را زمانی رسول اکرم فرمودند که کافرین و منکرین در مجادله با حضرتش به تمسخر می گفتند که آیا ما همان مشرکینی هستیم که بوده اند و حال مبعوث شده ایم.
البته باید ملاحظه نمود که حضرتش در این آیه به صراحت رجعت خودشان را که عبارت از رجعت ظهور موعود آنها بود تصریح می فرمایند زیرا که مقصود از صور در این ایه ندای شریعت و رسالت رسول اکرم بود که بر همۀممکنات دمیده شد و قیامت قیام آن حضرت بود بر امر الهی. به واقع اینست معنی قیامت كه آن حضرت در این آیه آن را توضیح فرموده اند که در آن یوم که اعظم و اکبر از آن نیست ظهور موعود و لقای او که عبارت از لقای الله است ممکن و میسر شود. و دلیل آن این روایت مشهود که می فرماید "اذا قام القائم قامت القیامه"
شاید بزرگترین مانع از برای شناخت موعود همین ذکر خاتم النبیین است که سبب امتحان می شود آن هم به حجت اینکه معنای آن درست درک نشده است و از ظاهر آن علما نتیجه گرفته اند که حضرت آخرین نبی است همان حرفی که در هر شریعتی گفته شده است و خود رسول اکرم در پاسخ به کسانی که چنین می گفتند فرمودند: "یدالله فوق ایدیهم" و این در جواب یهودیان بود که می گفتند موعودی که در تورات است باید ترویج ملت و مذهب حضرت موسی را نماید تا شریعه شرییعت مذکوره در تورات همه ارض را احاطه نماید سپس رسولی بعد از او نخواهد آمد و او آخرین است. و حضرت رسول اکرم این آیه را فرمودند که اینطور نیست که خداوند حضرت موسی را به نبوت برگزید و دیگر دست هایش بسته شد و قادر نیست بر ارسال رسولی بعد از موسی. حال کسانی که خود این عبارات را در قرآن کریم می خوانند و بر ملت یهود و مسیح که این چنین ادعاها دارند به همین آیات ایراد می گیرند خود مبتلا به این مرض شده اند که رسول اکرم آخرین نبی و شریعت و شریعیتی در جهان نخواهد آمد.
آیا هیچ عقل و ادراک سلیم انقطاع فیض و رحمت الهیه را جائز می شمارد؟ اگر نعوذ بالله اینطور بود پس چرا می فرماید: "الله نورالسموات والارض" (سوره نور آیه 35 )و یا "یأبی الله الا ان یتم نوره" (سوره توبه آیه 32 )و یا "بیده ملکوت کل شیئ" (سوره مؤمن آیه 8)
در سال 1260 هجری قمری مطابق همان حدیث مفضل که می فرماید "سئل عن الصادق فکیف یا مولایی فی ظهوره؟ فقال علیه السلام : فی سنه الستین یظهر امره و یعلو ذکره". در شیراز جوانی 25 ساله از سلاله بنی هاشم بنام سید علی محمد باب اظهار فرمود که همان قائم آل محمد است. همان موعودی که امت اسلام منتظر ظهور او هستند همان کسی که مقدر است در روز قیامت ظاهر شده و عدل را برقرار سازد. این جوان را نه تنها علما باور نکردند بلکه حکم بر قتل او دادند و در سال 1266 در تبریز تیر باران شد به همراه یکی از اصحابش. ادعای این جوان با بسیاری از روایات و احادیث موجود مطابقت دارد هرچند دلائل و روایات بسیاری بر او نوشته اند. بی طرفانه ادعاها و مخالفتها و اعتراضها را بررسی می کنیم تا شاید به چشم انصاف به حقیقت پی بریم.
از جمله ایرادات که بر او گرفته شده اینست که مطابق احادیث و روایات موجود از ائمه اطهار قائم سلطنت می کند در حالیکه چنین چیزی در حق این سید جوان اتفاق نیفتاد بلکه اصحاب و اولیای او را نیز در نهایت ذلت و عجزاذیت و آزار نمودند و عدۀ بیشماری را کشتند.
باید دید آیا مقصود از سلطنت همین درکی است که علما نموده اند یعنی سلطنت ظاهره به اسباب دنیوی؟ جمیع انبيای قبل بشارت به ظهور بعد از خود داده اند و ذکر سلطنت ظهور بعد را برای مردم نموده اند چنانچه در کتب مقدسه مسطور است و البته سلطنت, خاص قائم نبوده و نیست و در حق جمیع انبیای قبل حکم سلطنت و جمیع صفات و اسماء الهی ثابت و محقق است.
اگرمنظور از سلطنت همین شکل ظاهری آن باشد که حکومت و غلبه و استیلای ملکی است که همه مردم مقهور شوند و مطیع و منقاد گردند پس در مورد خداوند باری تعالی که مسلماً سلطنت به اسم اوست و جمیع به عظمت و شوکت او معترفند این نوع سلطنت و حکومت ظاهری که صادق نمی آید. چنانچه می بینیم که امروز اکثر ارض در تصرف دشمنان اوست و جمیع بر خلاف رضای او حرکت می نمایند همه کافر و معرضند از آنچه به ان امر فرمود و به آنچه نهی کرده است اقبال نموده اند و او همیشه دردست دشمنان مبتلا و مقهور بوده است. پس می توان فهمید که مقصود از سلطنت و حکومت غلبه و قدرت ظاهری نیست که اگر اینطور باشد تناقض در بیانات الهیه است با آنچه واقع شده.
مگر نه اینست که می فرماید: "وان جندنا لهم الغالبون" (سوره صافات آیه 173). و یا "یریدون ان یطفئوا نورالله بافواههم و یأبی الله الا ان یتم نوره و لو کره الکافرون" (سوره توبه آیه 32) و " هو الغالب فوق کل شئ" مگر انکار این آیات شود. ايا سپاهی مقربتر از سپاه حسین بن علی سراغ دارید . حال اگر به حسب ظاهر این آیات را تفسیر نمائید آیا هیچ در حق اولیای خدا و سپاه ایشان بر حسب ظاهر این آیات صدق می کند؟ در حالیکه آن حضرت در نهایت مظلومیت به همراه خانواده و یارانش کأس شهادت نوشیدند. پس مقصود نه این ظاهر آیات است بلکه مقصود غلبه و قدرت باطنی است.
چنانچه ملاحظه می فرمائید با اینکه هزار سال او ازید از آن زمان می گذرد چگونه آن خاکی که قطرات دم آن حضرت بر آن ریخته شده محل عبادت و راز و نیاز مؤمنین است و مشفای بیماران و چقدر مردم از نقاط دور زحمت راه و مشقت سفر را به جان می خرند تا سر بر آن خاک مقدسی نهند که محل قطرات خون پاک آن حضرت بوده است. این است قدرت و عظمت و سلطنت واقعی که حتی کسانی که مؤمن به اسلام نیستند احترام می گذارند و سر تعظیم بر آن جانفشانی و مظلومیت و فداکاری خم می کنند. یا رسول اکرم که امروز به اسم مبارکش تعظیمها می نماینددر زمان حیات مبارکش چقدر مورد اذیت و آزار بود چقدر خار و خاشاک بر سر مبارکش ریختند. چقدر اذیت نمودند چنانچه فرمود "ما اوذی نبی بمثل ما اوذیت" ولی امروز بر منابر و گلدسته ها اسم مبارکش را حک می کنند و تکریم می نمایند. چقدر از نفوس که به شرف ایمان به او مفتخرند. این است سلطنت و قدرت وعظمت واقعی که همیشه با آن حضرت و اولیاء او بوده و هست هرگز انفکاک نیابد چه در زمان حیات و چه در زمان مرگ و شهادت.
و یا در زمان حضرت مسیح که وقتی درمجلس قیافا و فیلاطس آن حضرت را حاضر نمودند تا آن حضرت اقرار فرماید که ادعای مسیحی و پیغبری نموده تا حکم بر کفر و قتل نمایند. هرچه سئوال کردند تا اقرار بشنوند آن حضرت سکوت کردند تا اینکه ملعونی برخاست و آمد در مقابل آن حضرت و قسم داد و گفت آیا تو نگفتی که منم مسیح الله و منم ملک الملوک و منم صاحب کتب و منم مخرب یوم سبت؟ آن حضرت رأس مبارک رابلند نموده فرمودند:"اما تری بن ابن الانسان قد جلس عن یمین القدره و لقوه" یعنی آیا نمی بینی که پسر انسان جالس بر یمین قدرت وقوت الهی است؟ (انجیل متی فصل 26 آیه 64 )و حال آنکه بر حسب ظاهر هیچ اسباب قدرت نزد ایشان نبود مگر قدرت باطنیه که کل من فی السموات و الارض را احاطه نموده بود.
چنانچه در انجیل لوقا آمده است که روزی آن حضرت بر یکی از یهود می گذشت که به مرض فلج مبتلا بود چون آن حضرت را دید طلب شفا نمود آن حضرت فرمودند: "قم عن سریرک فانک مغفوره خطایاک" چند یهود که در آن مکان حضور داشتنداعتراض نمودند: "هل یمکن لاحد ان یغفر الخطایا الا الله" فالتفت المسیح الیهم و قال "ایما اسهل ان اقول له قم فاحمل سریرک ام اقول له مغفوره خطایاک لتعلمها لابن الانسان سلطاناً علی الارض لمغفره الخطایا" (انجیل لوقا فصل 4 آیه18-26 )که معنی آن اینست: چون آن حضرت به آن عاجز مسکین فرمودند که برخیز بدرستی که معاصی تو آمرزیده شد جمیع ازیهود اعتراض نمودند که آیا جز پروردگار غالب قادرکسی قادر بر غفران عباد است؟ آن حضرت ملتفت به ایشان شده فرمودند که آیا کدام اسهل است نزد شما از اینکه بگویم به این عاجز فالج برخیزد و برود یا آنکه بگویم آمرزیده است گناهان تو تا آنکه بدانید که از برای پسر انسان سلطنتی است در ارض برای آمرزش ذنوب مؤمنان.
انصاف لازم است تا متوجه شويم که سلطنت حقیقی کدام است؟ اینکه به اراده او گناهان آمرزیده شود یا سلطنت ظاهری که مردم از ترس اطاعت کنند و در پنهان لعنت کنند .آیا سلطنت حقیقی این نیست که رسول اکرم مردگان فراش غفلت را به نور ایمان زنده می فرمود . چنانچه در سوره انعام آیه 122 آمده است: "اومن کان میتاً فاحییناه و جعلنا له نوراً یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها" که این آیه در وقتی نازل شد که حمزه به ایمان فائز شد و ابوجهل در کفر و اعراض خود باقی ماند و از لسان جبرئیل حکم حیات دربارۀ حمزه و حکم موت در حق ابوجهل بیان گردید ولی چون معنی آن را درک نکردند مشرکین پس گفتند که کی حمزه مرد و کی زنده شد که ما نفهمیدیم. اینست سلطنت حقیقی آن حضرت که هیچ کس دیگری قادر بر آن نیست.
باز گردیم به سید علی محمد باب که ادعای قائمیت کرد آیا حکم سلطنت و قدرت و غلبه که از علائم ظهور قائم است به این مفهوم که از آیات الهیه و کتب سماوی درک شد در حق او صادق است یا خیر؟ باید به زمان او بنگریم. در زمان او با اینکه در شیراز ادعای قائمیت کرد ولی در مدت زمان کوتاه ظهور او که 6 سال بیشتر نبود به سندیت تاریخ عدۀ زیادی در نقاط مختلف ایران به او ایمان آوردند و قریب 20 هزار نفر از آنها را به دستور علما کشتند. به روایت تاریخ 400 نفر از علمای فاضل و فقهای کامل زمان به او ایمان آورده و جان خود را در سبیل او فدا نمودند (از جمله ملا حسین بشرویه ای، سید یحیی دارابی، ملا محمد علی زنجانی، ملا علی بسطامی، ملا سعید بارفروش، ملا نعمت الله مازندرانی، ملا یوسف اردبیلی، ملا مهدی خوئی، سید حسین ترشیزی، ملا مهدی کنی و برادر او ملاباقر،ملا عبدالخالق یزدی، ملا علی برقانی و ...) چنانچه در کافی در حدیث جابر اشاره به این موضوع شده است: "علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایوب فیذل اولیاوه فی زمانه وتتهادي رؤسهم کما تتهادي رؤس الترک و الدیلم فیقتلون و یحرقون و یکنونون خائفین مرعوبین و جلين تصبع الارض بدمائهم و یفشو الزيل والرنه فی نسائهم و اولئک اولیايی حقاً. که به حقیقت این حدیث در زمان وی در حق اصحاب او در اکثر شهرها واقع شد که تاریخ گواهی می دهد.
همیشه گذشتن از جان دلیل به صدق بوده همانطور که شهادت سید الشهداء اعظم و اکبر دلیل بر حقانیت او بوده است؟ چنانچه در قرآن کریم سوره بقره آیه 94 علامت صدق مقرر شده است. که ادعا و دعاوی کل عباد به این محک الهی تمیز داده می شود: "فتمنوا الموت ان کنتم صادقین" حال انصاف است که شهادت این گروه را ندیده انگاشت و به قول علمای آن زمان که شر العلما هستند چنانچه در روایت از صادق بن محمد آمده: "فقها ذلک الزمان شر فقها تحت ظل السماء منهم فرصت الفتنه و اليهم نعود" تمسک نمود؟
آیا این سلطنت حقیقی آن حضرت نبوده است که این جمع کثیر برای اثبات حقانیت او جان خود را در راهش نثار نمودند؟ و همچنین نفس مبارکش نیز جان خود را فدا نمود. چنانچه از قبل در همان زمان ادعايش در اولین کتاب خود به نام قیوم الاسماء در مقامی فرمود: "یا بقیه الله قد فدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک و ما تمنیت الا القتل فی محبتک و کفی بالله العلی معتصماً "و همچنین در تفسیر هاء تمنای شهادت خود نمود: "کانی سمعت منادیاً ینادی فی سری افداحب الاشیاء الیک فی سبیل الله کما فدی الحسین علیه السلام فی سبیل و لو لا کنت ناظراً بذلک السراً الواقع فوالذی نفسی بیده لو اجتمعوا ملوک الارض لن یقدروا ان یأخذوا منی حرفاً فکیف العبد الذین لیس لهم شأن بذلک و انهم مطردون" ... لیعلم الکل مقام صبری و رضائی و فدائی فی سبیل آیا می توان صاحب این بیان را نسبت داد که در غیر صراط الهی مشی می نماید و یا به غیر رضای اوامری طلب نموده است؟
گذشته از این دلیل همیشه استقامت بر امر حق, حجتی است بزرگ و برهانی است عظیم. چنانچه خاتم انبیاء فرمود: "شبيتني الايتين" یعنی مرا در آيه بير نمود که هر دو مشعر بر استقامت بر امر الهی است. چنانچه می فرماید: "فاستقم کما امرت" (سوره هود آیه 112). و این در حالی است که حضرت باب در سن شباب (25 سالگی) بر امر الهی استقامت فرمود امری که مخالف کل از وضیع و شریف و حتی فقیر، عالم و جاهل و سلطان و رعیت بود. با وجود این قیام نمود و از هیچ کس خوف ننمود. انصاف لازم است آیا این جز به اراده الهی و مشیت ربانی ممکن است قسم بخدا که اگر کسی فکر و خیال چنین امری نماید فی الفور هلاک شود و اگر قلب های عالم را در قلبش جا دهی باز جسارت بر چنین امر مهم ننماید مگر به اذن الهی باشد و قلبش متصل به فیوضات رحمانی و نفسش مطمئن به عنایات ربانی.
آیا این را به چه می توان حمل نمود؟ آیا به جنون همانطور که به انبیای پیش و رسول اکرم نسبت دادند؟ سبحان الله. " امروز را مشاهده فرمایيد که از برخی كوشه هاي کشور کسانی را می شنویم که ادعای چنین امر نموده اند.به حقیقت و انصاف ملاحظه کنید که آیا آنچه آنها ادعا نمودند و آنچه بر آنها وارد شده و گذشته قابل ملاحظه با ایشان هست؟ آیا هیچ نفسی در راه ادعای آنها جان خود را فدا نموده است؟ نه از جان كه آیا از مال خود گذشته است؟ آیا خود آن فرد بر ادعای خود استقامت کرده است؟ دیگر بگذریم از کتاب و آیات که چقدر در زمان حضرتش به قلم مبارکش نازل شده که قریب 20 جلد از آن در حال حاضر موجود و چه مقدار که تاراج شده و به دست مشرکین افتاده است که همگی اثبات و حجت حقانیت اوست همانطور که بر انبیاء گذشته بوده است. چنانچه رسول اکرم فرمود: "ادلم یکفهم انا انزلنا الیک الکتاب"( سوره فصلت آیه 53). و یا "دلیله آیاته و وجوده اثباته" حال از این مدعیان مهدویت آیه ای گفته یا نوشته شده که دلالت بر حقانیت باشد؟
"ویل لکل افاک اثیم یسمع آیات الله تتلی علیه ثم یصبر مستکبرا کان لم سمعها فبشره بعذاب الیم". (سوره جاثیه آیه 708) یعنی وای بر افک کننده گنه کاری که می شنود آیات نازله از سماء مشیت الهیه را که خوانده می شود بر او پس استکبار می نماید که گویا نشنیده آن را سپس بشارت ده او را به عذابی دردناک. و درجای دیگر می فرماید: "و اذا علم من آیاتنا شیئاً اتخذها هزوا اولئک لهم عذاب مهین" (سوره جاثیه آیه 9). یعنی در وقتی که عالم شود از آیات ما ايه اي را اخذ می نماید از روی استهزا و از برای ایشان عذابی خوار کننده است.
چنانچه الیوم می بینیم که چقدر در حق حضرت باب ردیه ها نوشته شده و چه مقدار آیات او را از روی عدم درک به سخره گرفته اند و به ایراد و اعترض ازاو می پردازند. یک لحظه تأمل لازم است و الله اگر قرار نبود که با حضرت موعود ملت اسلام چنین کنند پس چرا این آیات در کتاب قرآن نازل شد؟ اگر قرار نبود که حضرت قائم احکام و کتاب و شریعت و امر جدید بیاورد پس چرا در آیات و روایات بر آن اشاره شده؟ و اگر قرار نبود که علمای امروز و مردم به مخالفت او و اصحابش بپردازند همان کسانی که هر جمعه جلسات دعا و تضرع می گذراند تا ظهورش را ببینید پس چرا در روایات و آیات ذکر شده که او و اصحابش را می کشند؟ نه جز برای اینست که عبرت باشد تا چنین به نفس و هوی تمسک ننمایند و از درک ظهورش غافل شوند؟ اگر اکثر علائم ظهور در انجیل در خصوص حضرت محمد به ظاهر اتفاق نیفتاد و همین سبب اعراض شد. در زمان قائم آل محمد( سيد علي محمد باب) که اکثری از این نشانه ها ظاهر شده است همچنان که در این مختصر ذکر شده و تاریخ نيز گواهی میدهد بس جرا دوباره راه انكار و اعراض بيش كرفته شد؟
به والله قسم که همین کسانی که ادعای ایمان به حضرت رسول دارند اگر حال حضرتش در میان ما ظاهر بودند و دوباره به اراده الهی قصد می فرمودند که در حین نماز تغییر قبله دهند و از کعبه به سمت دیگری نظر نمایند منکر می شدند و اعتراض می کردند بل قصد قتل حضرتش می نمودند. چه این نفوسی که انکار می کنند رجعت همان نفوسی هستند که در زمان رسول اعتراض کردند. اینست که می فرمایند: "و کانوا من قبل سیتفتحون علی الذین کفروا فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به فلعنته الله علی الکافرین." (سوره بقره آیه 89)یعنی بودند این گروه که با کفار مجاهده و قتال می نمودند در راه خدا و طلب فتح می نمودند برای نصرت امرالله پس چون آمد ایشان را آن کسی که شناخته بودند کافر شدند بر او پس لعنت خدا بر کافران.
حال ملاحظه فرمائید از آیه چنین استنباط می شود که مردم زمان حضرت رسول اكرم همان مردمي بودند که در عهد انبیای قبل برای ترویج آن شریعت و ابلاغ امرالله مجادله و محاربه می نمودند و حال آنکه مردم عهد عیسی و موسی غیر مردم زمان آن حضرت بودند. و دیگر آنکه آن کسی را که از قبل شناخته بودند موسی بود صاحب تورات و عیسی بود صاحب انجیل مع ذلک چرا آن حضرت می فرماید چون آمد بسوی ایشان آن کسی که او را شناخته بودند که عیسی باشد یا موسی به اوکافر شدند؟ حکم رجعت را میتوان به صراحت ادراک نمود که در این آیات ثابت شده است. هرچند که آن حضرت به ظاهر مرسوم به اسم دیگر بودند که محمد باشد و از شخص دیگری ظاهر شدند و به زبان دیگر و شریعت دیگر آمدند ولی آن حضرت رجعت انبیای قبل بودند چنانچه در آیه کاملاً واضح و روشن است پس اصحاب او هم رجعت اصحاب قبل خواهند بود. هم چنانکه از آیه رجعت عباد واضح و روشن است.
همانطور که در زمان رسول اکرم نفو سی از شریعت قبل بودند که به محض ایمان جان فدای امر مبارکش نمودند نفوسی هم بودند از شریعت قبل که به مخالفت و اعراض و انکار پرداختند. همین قسم ملاحظه فرمائید که این عباد در این ظهور (بعثت سيد علي محمد باب)هم رجعت کردند همانطور که از پیش ذکر شد. حضرت باب رجعت رسول اکرم و همۀ انبیاء الهی است و او بر همان امری قیام فرمود که جمیع آنها قیام فرمودند.از این بیان می توان گفت که رد هریکی از آنها رد جمیع است هرچند مدعی مؤمن باشد.
و همچنین این روایت حسین بن علی بر سلمان را باید ملاحظه نمود که می فرماید:"بودم با الف آدم که فاصله هر آدم به آدم بعد خمسین الف سنه بود و با هریک ولایت پدرم راعرض نمودم" و تفصیلی ذکر می فرماید تا آنکه می فرماید "الف مره جهاد نمودم در سبیل الهی که اصغر و کوچک تر از همه مثل غزوه خیبر بود که پدرم با کفار مجادله و محاربه نمود." حال باید اسرار ختم، رجع، اولیت و آخریت صنع را همه از این روایت درک نمود.
به نظر انصاف باید ملاحظه نمود که آیا تصوری که از قیامت هست با آنچه در این مقال ذکر شد و آنچه اتفاق افتاده است چه در گشته که در کتب سماوی آمده و چه در زمان حال مخصوصاً زمان سید علی محمد باب که مورد نظر است از یک طرف با آنچه علما از آیات درک کرده اند و سالهاست که آن را درگوش و ذهن مردم کرده اند صادق و مطابق می آید؟ به همین قسم موضوع سلطنت و حکومت قائم آل محمد که قرار است به غلبه و قدرت عدل را برقرار سازد؟ آیا عدل چیزی بالاتر از این مفهوم است که به ید قدرت او مؤمن حقیقی از مدعی ایمان باز شناخته می شود؟
و البته موضوع مهم که بزرگترین امتحان در این زمان است یعنی موضوع خاتم النبیین که علما ادعا کردند که از آیات قرآن چنین بر می آید که بعد از حضرتش نبی نخواهد آمد و او آخرین نبي است؟ در حالیکه به وضوح دیدیم که در آیات و روایات دیگر چیزي به غیر از این استنباط آمده است. و آیا بفرض اگر این موضوع صحیح بود آیا امر به این مهمی که از آن مهمتر وجود ندارد بایددر تمام 6666 آیه مبارکه قرآن و بی نهایت احادیث موجد فقط یک آیه آن هم در حد یک کلمه به آن اشاره شود؟ یعنی نعوذ بالله اینقدر خدا ظالم است که در مورد این مهمترین موضوع فقط یک آیه می آورد که البته ممکن است به علت عدم درک به آن چقدر نفوس گمراه شوند آنوقت در مورد موارد دیگر مثل ازدواج، عدم شرب سکرات، جنگ و جهاد و ارث چندین آیه موجود؟ یا نعوذ بالله خدا و رسولش و ائمه الکن بودند که این مهمترین موضوع را به وضوح بیان ننمایند تا علما آن را بیان کنند؟ یا نعوذ بالله خدا در همه آیاتش بیراهه گفته که اینهمه اشاره فرموده است (در حکایت انبیاء) در خصوص عدم اقبال و ایمان مردم و عاقبت آن ها و همینطور در خصوص شأن مؤمنین و مقبلین و عاقبت معرضين؟
البته قوه فهم و شعور که به اراده الهی تنها به انسان از میان تمام موجودات داده شده است و قلب پاک بدون تعلق به هیچ فکر و اندیشه ای با توکل و توسل به حق مي تواند ايات را بخواند و تفکر نماید و هدايت شود. اگر جز این بود هرگز نمی فرمود: "ان تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی" خود حضرت رسول اکرم تنها حجت را کتاب فرموده و نه هیچ چیز دیگر (ائمه اطهار که حال در میان مانیستند) اینست که در اول کتاب می فرماید: "الم ذلک کتاب لا ریب فیه هدی للمتقین" یعنی این کتاب هیچ ریبی در آن نیست و هادی پرهیزکاران است .آیا انصاف است ثقل اعظم را که خدا شهادت بر حقیقت آن داده این عباد در آن شک نمایند و یا شبهه کنند و یا ايات را که سبب هدایت و وصول به معارج معرفت قرار داده از آن اعراض نمایند و امور دیگر طلب نمایند و یا به حرف مزخرف ناس تشكيك نمایند که فلان چنین گفته و فلان علامت ظاهر نشد؟
و حال آنکه اگر امری و یا احداثی غیر کتاب الهی علت و دلیل هدایت خلق بودالبته در آیه مذکور می امد. این قول که حال بسیار شنیده می شود بسیار سخیف است که مردم می گویند علما می فهمند و آنها بايد بگویند , و ما که نمی دانیم از آنها می پرسیم. چرا که اگر در قوه ادراک مردم فهم این آیات نبود هرگز آن را حجت قرار نمی داد؟
از این گذشته کسانی که به چنین قول معترفند باید این را هم بر طبق گفته خود معترف شوند که عرفان خدا را هم آنها استعداد درکش را ندارند چرا که البته درک خدا و معرفت اواعظم از مظاهر اوست.
و همچنین هرکس حساب نفس خود را در مقابل خدا می پردازد هرگز کسی را به جای دیگر مجازات یا پاداش ندهند. آیا همین مردمی که به این قول معروفند در مقابل خداوند چه پاسخ می خواهند بدهند آیا می گویند که به قول فلان عالم که به فلان حدیث یا آیه اتکا کرد من نفس قائم آل محمد را رد کردم و او رانپذیرفتم؟ آیا این به کدام عقل سلیم درست است؟ آیا خداوند به انها نخواهد گفت که پس چرا به همه انسانها به یک اندازه عقل وقوه اراده دادم؟ چند آیه در قرآن کریم هست که هر کس را مسئول رفتار و اعمال و افکار و گفتار خودش معرفی می کند و هرکس حسابش با خودش است؟ دیده انصاف می خواهد و قلب پاک و صفای روح تا به حقیقت پی برد.
ملاحظه نمائید که در همه ادوار این افرادی که تعلق به چیزی نداشتند چقدر راحت تر و سریع تر به انبیاء الهی ایمان آورند ولی علما و اغنیاء به استهزاء پرداختند چنانچه آمده است: "فقال الملا الذین کفروا من قومه ما نراک الا بشراً مثلنا و ما نراک اتبعک الا الذین هم اراذلنا بادی الرای و ما نری لکم علینا من فضل بل .... کاذبین" اعتراض می نمودند به آن مظاهر الهیه می گفتند که متابعت شما نکرده مگر اراذل ما که اعتنایی در شأن آنها نیست و مقصودشان این بوده که علما و اغنیاء و معارف قوم به انبیاء ایمان نیاوردند و به این دلیل استدلال بر بطلان آنها می نمودند. هدف این است که ایمان به مظاهر ظهور دخلی به علم و ثروت و قدرت و جاه و مقام ظاهری ندارد این به صفای قلب و پاکی روح است. اكر جه در بعثت حضرت باب همانطور که از قبل هم ذکر شد 400 نفر از علما و فقها ايمان اوردند و جان خود را فدا نمودند.
با همه این دلائل و آیات مدله بر حقانیت سید علی محمد باب بعنوان قائم آل محمد و ظهور موعود الهی شاید لازم باشد برخی حجبات دیگر را نیز که امروز مانع از شناخت او شده است و علما آن را سد درک مردم کرده اند ذکر نمود. از جمله ایراداتی که بر آن حضرت گرفته شده و می شود آنست که آن حضرت در ابتدا ادعای باب قائم آل محمد نمود و سپس ادعای قائم آل محمد نمود سپس ادعای نبوت و رسالت کرد و سپس ادعای انی الله. اگر این دلیل بر رد و انکار آن حضرت است پس مدعی این استدلال نباید به رسول اکرم هم مؤمن باشد چون آن حضرت هم در وقتی فرمود: "انی عبدالله و ما انا الا بشرمثلکم" و یا "نحن عبادالله" که در این آیه خود را بشری مثل سایرین و جز عباد معرفی کرده است و اما در جای دیگر فرمود: "ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی" (سوره انفال آیه 17) و یا "ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله"( سوره فتح آیه 10) که در اینجا صراحتاً ندای انی انا الله بلند کرده است و در جای دیگر فرمودند: "وماکان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله" (سوره احزاب آیه 40). که در اینجا ندای رسول اللهی زده است.
مظاهر مقدسه الهی هریک در هر مقامی که هستند در همان مقام کلماتی می فرمایند که آن کلمات نزد عباد متفاوت است و البته سبب امتحان و اضطراب .اگر ندای عبودیت و بندگی سر دهند این برای آنست که در مقام عبودیت محضه مستغرقند و احدی را یارای آن نیست که به آن نحو آنها عبودیت و بندگی کند. و اگر ندای انی انا الله زنند ,این از غایت تسلیم و فنای محض در مقابل خدای متعال است که گویا خود را معدوم صرف دانسته و جز او کسی را نمی بینند لذا این ندا از قلبشان جاری می شود. که "ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی"و بر مشیت و اراده الهی ظاهر خواهند شد و مردم را هدایت خواهند کرد. و اگر ادعای رسالت و نبوت نماید نیز همینطور, که این مسلم است که آنها در مقام رسالت هستند نزد خلق و فرستاده او از برای هدایت ایشان.
اگر در این عبارات و آیات که حجت حق تعالی است تفکر شود معلوم می گردد که اگر هر نسبتي از الوهیت و ربوبیت و نبوت و رسالت و ولایت و امامت و عبودیت به خود دهند همه حق است و شبهه ای در آن نیست. و نباید این تفاوت اقوال ایشان سبب اضطراب و تزلزل عباد گردد. ولی حقیقت این است که می بینیم علما به عقل و علم ناقص خود کلمات و آیات الهیه را تفسیر می نمایند و مردم هم به تقلیدا پیروی می کنند. با اینکه همه انبیاء و اصفیاء و اولیاء من عندالله امر فرمودند که به چشم و گوش خود بشنو ید و ملاحظه نمائید باز هم به این نصایح گوش نمی دهند و تابع علمای خود می شوند. "یا قوم اتبعوا المرسلین"(سوره يس آیه 20 )
اگر قرار بود از علما پیروی شود حتماً یک آیه برای نمونه هم که شده در این همه آیات منزله از قلم انبیاء الهی و رسول اکرم باید ذکر شده بود درحالیکه چنین نیست.اما در همه جا ذکر شده که همیشه این علما بوده اند که سبب سد عباد از برای درک مظاهر مقدسه شده اند: "یا اهل الکتاب لم تلبسون الحق به الباطل و یکتمون الحق"، "یا اهل الکتاب لم تصدن عن سبیل الله" .
مهمترین و بزرگترین دلیل و علت اعراض علما و مردم به قائم آل محمد قطعاً اینست که او چیزی می گوید که خلاف انتظار علما و مردم است، خلاف رضای نفس و هوی آنهاست. اگر قرار بود که همان چیزی را می گفت که آنها می خواهند و می گویند پس چرا در روایات ذکرشده که دشمن او علما هستند و او و اصحابش را خواهند کشت و به ذلت و خوای عذاب و اذیت خواند نمود؟ البته که قائم آل محمد صاحب کتاب و شریعت و احکام و امر جدید است همانطورکه در روایات آمده و همین سبب اعتراض علما و مردم است. البته که او بشارت به ظهور بعد از خود خواهد داد و اعلام خواهد کرد که فیض الهی منقطع نیست و همواره مظاهر الهیه از سماءمشيت و اراده الهي طاهر خواهند شد.
البته که هر رسولي چیزهایی از علم را روشن خواهد کرد که هیچ کس آنها را نمی داند و البته این خود سبب و علت تزلزل و اعراض اعظم از برای مخالفت با اوست. چنانچه در روایات آمده ( در بحار الانوار عوالم، ينبوع از صادق (ع) "العلم سبعه و عشرون حرفاً فجمیع ماجاءت به الرسل حرفان و لم یعرف الناس حتی الیوم غیر الحرفین فاذا قائم قائمنا اخرج الخمسه العشرون حرفاً" یعنی علم 27 حرف است و جمیع انبیاء از آدم الی خاتم دو حرف آن را بیان فرموده اند و بر این دو حرف مبعوث شده اند و می فرماید قائم جمیع این 25 حرف را ظاهر می فرماید. از این بیان قدر و رتبه آن حضرت را می توان ملاحظه نمود. که قدرش اعظم از کل انبیاء و امرش اعلی و ارجح از عرفاء و ادراک کل اولیاست و حال انصاف دهید که امری را که انبیاء و اولیاء و اصفیاء به آن اطلاع نیافته و یا بر امر خداوند آن را ظاهر نفرموده اند. این علما و مردم به عقول و ادراکات ناقص خود میزان می کنند و اگر مطابق درک آنها نباشد آن را رد می کنند. "ام احسب ان اکثر هم یسمعون او يعقلون؟ ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلاً"
باری همه این مطالب ذکر شد تا بدانیم که اگر بعضی از آنچه در روایات و بیانات می خوانیم و در ظاهر آنها را نمی بینیم حمل بر عدم ادراک خود از مفاهیم آیات و روایات بدانیم نه بر عدم ظهور آن آیات و روایات زیرا که هرگز مردم و علما مقصود از آیات و روایات را نمی دانند و بایدآن را از مظاهر الهی و اولیا و اصفیاء پرسش نمایند تا اسرار مستوره در آنها را درک نمایند. "لکل علم سبعون و جهاً و لیس بین الناس الا واحد و اذا قام القائم یبعث باقی الوجوه بین الناس" و همچنین "قال نحن نتکلم بکلمه و نرید منها احدی و سبعین وجهاً و لنا لکل منها المخرج"
سید علی محمد باب قائم آل محمد و صاحب شریعت و کتاب بیان به تمام حجت های موجود در آیات و روایات , موعود منتظری است که در سال 1266 هجری قمری در تبریز به همراه يكي از اصحابش ملا محمد علی زنوزی گلوله باران شد, به امر اعظم علمای آن زمان که حتی حاضر نشدند که در مجلسی جمع شوند و ادعای او را بشنوند و برهان او را بشنوند و اگر به حقیقت اعتراض دارند و ایرادی می بینند بیان کنند. و عدۀ زیادی از اصحاب او را نیز به گواهی تاریخ کشتند همانطور که در روایات آمده است. در روضه کافی در بیان زوراء می فرماید: "و فی روضه الکافی عن معاویه بن وهب عن ابی عبدالله قال : اتعرف الزوراء؟ قالت: نعم. قال: اتیت سوق الدواب؟ قلت:نعم. قال رأیت حب الاسود عن یمین الطریق؟ تلک الزوراء. یقتل فیها ثمانون رجلا من ولد فلان کلهم فصيح الخلافه قلت: من یقتلهم؟ "قال یقتلهم اولاد العجم. این است حکم و امر اصحاب آن حضرت که از قبل بیان شده است و حال به گواهی تاریخ در ری اصحاب آن حضرت را به بدترین عذاب بقل رساندند و جمیع آنها را عجم شهید نمود چنانچه در حدیث مدکور است.
حال بایدفهیمد که اگر آیات حجت نیست دیگر چه چیز برهان خواهد بود؟ به چه دلیل و برهانی این مردم می خواهند موعود منتظر را بشناسند به غیر از آیات و روایات و احادیث؟ مبادا مصداق این آیه شریفه شوید که فرمود: :افتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض. (سوره بقره آیه 85.) چنانچه حال علما چنین کرده اند و به همین اوهامات مردم را از شناخت حقیقت منحرف کرده اند. "فویل الذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمناً قلیلاً" (سوره بقره آیه 79)

(شرط امانت داری حکم می کند که معلوم گردد مطالب این مقاله اکثراً از کتابي نوشته میرزا حسین علی نوری (بهاءالله) در جواب یکی از علمای آن زمان که خواستار فهم حقیقت در خصوص ادعای حضرت باب (سید علی محمد باب) بوده نوشته شده است. آنچه ایشان ذکر نموده است دلائل متقن و محكمی است که بر اساس آیات و روایات مشهوره است و خواندن اصل این کتاب در درک وفهم بسیاری از معضلات موجود در فهم آیات قرآن کریم واحادیث و روایات کمک موثری خواهد بود. این مختصر صرفاً فرصتی است برای کسانی که مشتاق اند تا در خصوص ادعای مهدویت و قائمیت سید علي محمد باب تحقیق کنند و دلائلی روشن واضح بر اساس آیات الهیه و روایات موجود ملاحظه کنند. شاید که به تأئیدات حضرت حق قلب خوانندگان به انوار ایمان و ایقان منیر گردد.

پنجشنبه، مهر ۱۵

به مناسبت نزديك شدن سال چهارم زنداني شدن بي گناهان در بند رها ، هاله و ساسان 14 روز تا اتمام سومین سال



این متن توسط یکی از خوانندگان عزیز خبرنورد فرستاده شده است:


لازم به ذکر است که برخی نوشته ها به طور مستقیم به این سه عزیز یا فعالت آنها بر نمی گردد

"بکم ناح الرسول و صاحت البتول ..."

اسلام را به صلابه کشیده اند آنهم در کشوری که به دست مدعیان اسلام ناب محمدی اداره می شود . اگر رسول اکرم روزی از دست اعراض کافرین به خداوند پناه برد و شکایت فرمود امروز از دست برخی منتسبین خود که بنام مبارک او ظلم می کنند و آبروی هزارو چهار صد ساله اسلام و قرآن را برده اند ناله و فغانش به هفت آسمان بلند است.عیون حضرت فاطمه سلام الله علیها از شدت گریستن در جهل و تعصب این قوم ظالم مسلمان نما خشک شده . برق سیف غیرت امیرالمومنین از بی عدالتی و اعراض این از خدا بیخبران مدعی اسلام از شکوه و جلال باز مانده .حسین بن علی سر بریده خود و اطفالش را به دست گرفته فریاد میزند که منم حقیقت اسلام که مظلومیت و ایثار – حقانیت و عدالت در عالم از خون من و خاندانم معنا گرفته است و سید الساجدین سر از سجده بر نمی دارد که مگر عرق شرم او سیل ویرانگر عالم نشود.....
"بکم ناح الرسول و صاحت البتول و خرجت الدیار و اخذت الظلمه کل الاقطار .یا معشر العلما بکم انحط شان المله و نکس علم الاسلام و ثل عرشه العظیم."
"امروز باید جمیع احزاب بنور اتحاد و اتفاق منور گردند .باری کبر و غرور بعضی از احزاب عالم دانائی را خراب کرده و بیت عدل را ویران نموده."
"سبحان الله این حزب بسلاح محتاج نه چه که کمر همت لاجل اصلاح عالم بسته اند . جندشان اعمال طیبه و سلاحشان اخلاق مرضیه و سردارشان تقوی الله . طوبی لمن انصف.لعمرالله این حزب از صبر و سکون و تسلیم و رضا مظاهر عدل شده اند و در اصطبار بمقامی رسیده اند که کشته شده اند و نکشته اند .مع آنکه بر مظلومهای ارض وارد شد آنچه که تاریخ عالم شبه آن را ذکر ننموده و چشم امم مثلش را ندیده .آیا سبب آنکه این بلایا ی عظیمه را قبول نموده اند و در دفع آن دست بر نیاورده اند چه بوده و علت تسلیم و سکون چه ؟ سبب منع قلم اعلی در صباح و مسا و اخذ زمام امور بقدرت و قوت مولی الوری."
"یا حزب الله جهد نمائید شاید قلوب احزاب مختلفه عالم بآب بردباری و شفقت شما از ضغینه و بغضا پاک و پاکیزه شود و قابل و لایق تجلیات آفتاب حقیقت گردد."
"از برای هر امری ناصری لازم و جنود منصوره در این ظهور اعمال و اخلاق پسندیده است و قائد و سردار این جنود تقوی الله بوده اوست دارای کل و حاکم بر کل ."
"سبب علو وجود و سمو آن علوم و فنون و صنایع است . علم به منزله جناح است از برای وجود و مرقات است از برای صعود تحصیلش بر کل لازم ولکن علومیکه اهل ارض از آن منتفع شوند نه علومیکه از حرف ابتدا شود و به حرف منتهی گردد . صاحبان علوم و صنایع را حق عظیم است بر اهل عالم ."
"براستی می گویم حفظ مبین و حصن متین از برای عموم اهل عالم خشیه الله بوده اوست سبب اکبر از برای حفظ بشر و علت کبری از برای صیانت وری."
"بذیل عفت تمسک نمائید و همچنین بحبل امانت و دیانت صلاح عالم را ملاحظه نمائید نه هوای نفس را ."
اینها قسمتی از بیا نات و نصایح و تعالیم حضرت بهالله پیامبر دیانت بهایی (موعود وعده داده شده در کتب مقدسه) به پیروان خویش یعنی بهائیان عالم است . آیا از این کلمات رائحه جنگ و جدال و نزاع – سب و لعن و توهین و تهمت – تعدی و ظلم و تحقیر و استخفاف – قهر و خشم و جهالت و تعصب استشمام می شود؟ کدام یک از این نصایح جرم و گناه محسوب می شود؟ کدامیک از این تعالیم مخالف و مغایر با ایات و نصوص مبارکه کتب مقدسه تورات و انجیل و قرآن کریم است ؟کدامیک مخالف با تعریف انسانیت و اصول و قوانین الهی است ؟ کدامیک نشانه جهل و نادانی و ترویج فساد و خرافات است؟
آیا کلامی که خلاف مصالح حکومتی و سبب ضر ملت و دولت باشد در این تعالیم مشاهده می شود؟
به چشم حقیقت و نظر انصاف به آنچه هم اکنون در دولت محترم ایران در خصوص بهائیان در حال وقوع است نظر نمائید:هفت نفر از مدیران بهایی به 20 سال حبس تعزیری محکوم شده اند. فعالیتهای آنها که صرفا جنبه خدمتی و اداره امور جامعه 300 هزار نفری بهائیان ایران بوده است به اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام تعبیر گشته و بعد از گذراندن دو سال در بازداشتگاه زندان اوین (تحت شرایط غیر انسانی) به زندان رجایی شهر برای گذراندن دوره محکومیت منتقل شده اند .زندانی که به تعبید گاه مجرمین مشهور است.
خانم رزیتا واثقی مدت 7 ماه است که در شرایط بسیار سخت در زندان انفرادی شهر مشهد در حالیکه از لحاظ جسمی بیمار می باشد بازداشت می باشد. او پیش از دستگیری به خدمت خالصانه به هموطنان مشغول بود.
آقای هومن بخت آور به همراه 5 نفر دیگر به جرم اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام برای مدت 5 سال در زندان وکیل آباد شهر مشهد به حبس تعزیری محکوم شده اند.حقیقت این است که فعالیتهای آنها رفع سو تفاهمات هموطنان در خصوص دیانت بهایی و بیان نصایح و تعالیم حضرت بهاالله به هموطنان شریف بوده است.
آقای مهران بندی به سه سال و نیم حبس تعزیری و 4 سال تبعید به جرم اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام محکوم شده که بعد از گذراندن یک سال و نیم از مدت حبس در زندان یزد برای گذراندن باقی مانده دوره حبس به زندان خاش تبعید شده است . فعالیتها ی او نیز خدمت به هموطنان از طریق رساندن پیام صلح و دوستی حضرت بها الله به جهت رفع سو تفاهمات ایشان بوده است که در این میان جمعی به حقانیت دیانت بهایی ایمان آورده و تعالیم ایشان را علت درمان دردهای عالم بشری و ضامن سرور و آسایش یافته اند.
آقای بذرافکن به همراه 3 نفر دیگر به 3 سال حبس و 10 سال تبعید به جرم اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام محکوم شده که در حال حاضر در زندان یاسوج بسر می برند.فعالیتهای انها تشکیل کلاسهایی برای اطفال جهت کمک به تعلیم و تربیت انها از لحاظ اخلاقی و اجتماعی بوده است.
54 نفر از جوانان بهایی شیراز که مشغول خدمت به کودکان و نوجوانان محله های محروم شهر با مجوز شورای اسلامی شهر بودند به جرم اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام محکوم به یک سال حبس تعلیقی و سه سال شرکت در کلاسهای تبلیغات اسلامی شدند و در این میان رها ثابت و ساسان تقوی و هاله روحی به چهار سال حبس تعزیری محکوم شدند که در حال حاضر مدت 3سال است که در بند انفرادی زندان اطلاعات سپاه استان فارس بسر می برند.
در سمنان - ساری و قائم شهر وسایر شهر ها نیز همین اوضاع مشاهده می شود. در کجای دنیا و بر طبق کدام قانون انسانی و الهی بیان اعتقادات مذهبی به جهت رفع سو تفاهمات اقدام علیه امنیت ملی کشور و تبلیغ علیه نظام قلمداد می شود آنهم در کشوری که بنام اسلام و قرآن همه امکانات رسانه ای و غیر رسانه ای خود را با زبان توهین و تهمت و افترا به هدف تخدیش افکار عمومی و ترویج اکاذیب با تما قوت بکار می برند تا نه تنها مردم را از شنیدن ندای الی محروم کنند بلکه سبب اختلاف و نزاع بین آنها گردند تا مرتکب شوند آنچه را که حق جل جلاله از برای خلقش نپسندیده؟
حروف کلمات مسلمان – مسیحی – کلیمی - زرتشتی و بهایی ممکن است در شکل ظاهری با هم متفاوت باشند ولی همه آنها حرفند و از نقطه و خط ساخته شده اند و با خودکار یا مداد نوشته می شوند .باید کسی قلمی به دست بگیرد تا نوشته شوند و حروف باید بهم متصل گردند تا کلمه را بوجود آورند . افراد مسلمان – مسیحی – کلیمی - زرتشتی و بهایی نیز همگی انسانند و همه آنها مخلوق یک خدا هستند .خداوند به همه مهربان است و بعثت انبیا الهی به جهت تربیت عالم انسانی به اراده و مشیت خدا صورت گرفته است .شریعت الله یکی است چون خدا یکی است تفاوت در این است که در هر زمانی به واسطه یک نفس مقدسی تشریح شده است زمانی رسول اکرم و زمانی حضرت مسیح و حال حضرت بهاالله و در آینده نفس مقدس دیگری قطعا به اراده الهی مبعوث خواهد شد و اصول و تعالیم الهی را بیان خواهد کرد.
پس باید انتساب به هریک از شرایع الهیه در حقیقت سبب اتحاد و الفت و محبت باشد .کاش همانطور که حروف کلمات مسیحی – مسلمان – کلیمی - زرتشتی و بهایی در اتحاد و صلح بسر می برند تا این کلمات هستی یابند پیروان و منتسبین به شرایع الهیه هم اختلافات ظاهری را فدای صلح و اتحاد و محبت نمی کردند . نظر به حقیقت ادیان الهی و تقدیس شرایع الهیه و رسالت جمیه انبیا الهی می نمودند و ایام حیات خود را صرف خدمت به وحدت عالم انسانی و صلح عمونی می نمودند تا از برکت آن جمیع عالم آسایش و راحت یابد .
بیانات زیر از نصایح مربی الهی حضرت بهاالله است آیا حقیقت این کلمات حکایت از همان حقایقی نمی کند که در قرآن و انجیل و تورات آمده است ؟آیا روح کلمات کتب مقدسه یکی نیست ؟اسمعوا یا اولی الابصار ثم اعتبروا یا اولی الانظار.
"در جمیع احوال عباد را به معروف امر نمودیم و از منکر نهی. عالم وجود شاهد و گواه که این مظلوم از حق برای خلق طلبیده آنچه را که سبب الفت و اتحاد و مودت و اتفاق است.لعمرالله این مظلوم قادر بر ستر نبوده انه اظهر ما اراد و هو المقتدر المختار."

دوشنبه، مهر ۱۲

حمله افراد ناشناس به فواد نعیمی شهروند بهایی!


چند روز پیش نمایشگاه مبل یک بهایی را در کرج آتش زدند، مدتی قبل، چند نقاب دار، یک درویش و نیز فرزند یک درویش دیگر را با مشت و لگد، راهی بیمارستان کردند، ترور پزشکان و تیشه به ریشه گورستان بهاییان زدن هم که شغل اصلیشان است؛ این بار هم فواد نعیمی، شهروند بهایی را مورد هجوم قرار دادند.
به گزارش کمیته گزارشگران حقوق بشر، روز 4 مهر ماه، فواد نعیمی، شهروند بهایی ساکن ساری که چندیست دوران تبعید خود را در شهرستان اقلید به سر می برد، مورد هجوم وحشیانه دو نفر ناشناس قرار گرفت. این افراد، با باتوم و شوک الکتریکی و نیز شلاق به نامبرده حمله نمودند و به شتاب محل را ترک کردند. این هجوم در شهرستان اقلید و محل تبعید وی صورت گرفته است. فواد نعیمی، پیش از حکم تبعید خود 2 سال و نیم را در زندان ساری سپری نموده بود. اتهام وی به مانند بسیاری بهاییان دیگر "عضویت در تشکیلات بهایی"، اقدام بر علیه امنیت ملی و نمایندگی کلاس های روحی" عنوان شده بود.

گسترش ناامنی در ایران که گروههای مشخصی را در بر می گردد، نمی تواند اتفاقی باشد یا به عنوان یک جرم عادی اجتماعی تلقی شود. چرا این افراد یا مکانهای مورد هجوم مثلا از میان بهاییان، دراویش، منتقدان یا روشنفکران انتخاب می شوند؟ چرا با نقاب؟ چرا اموالی از ایشان ربوده نمی شود و تنها امنیتشان به خطر می افتد؟ چرا این افراد به تمام وسایل شکنجه که معمولا در زندان ها موجود است مجهزند؟ چرا این افراد به ظاهر گمنام که به تخریب گورستانها یا منازل بهاییان می آیند، با امکانات کامل دولتی به پیش می آیند؟
و از همه مهمتر این موجودات در زیر پوست شهر چه می کنند؟ چرا به روی پوست نمی آیند و تنها حساسیت و آفت می آفرینند؟ شاید فرار از پاسخگویی های بین المللی و معصوم جلوه نمودن هم در این شکل جدید آزار بی تاثیر نباشد!!